پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران / پاسبانرا نیست خواب،از خواب سر بردار، هان!
گلهٔ خود را نگر بیپاسبان و بیشبان / یکطرف گرگ دمان و یکطرف شیر ژیان
آن ز چنگ این رباید طعمه، این از چنگ آن / هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان
پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان / نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان
وانگه از سر دورکن گفتار این بیمایگان / پایداری چند خواهی جست ازین بیپایگان
کشور تو خسروا گنجی است، گنجی شایگان / ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان
گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه / صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه
خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه / حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه
دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه / وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه
شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود / وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود
هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود / هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود
هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود / باری این کشور از اینان سالها معمور بود
جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد / لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد
هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد / آری آری ملک از استبداد خواهد شد بهباد
زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد / بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست / کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست / پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست
بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست / کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست
شاه افریدون به «ایرج» داد ایرانشهر را / کرد بخش «تور» ملک ماوراءالنهر را
«سلم» را روم و خزر تا بازیابد بهر را / لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را
ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را / در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را
زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد / و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد
پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد / کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد
از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد / لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد
کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب / کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب
زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب / وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب
لیکاز آنپس کرد از استبداد و نخوت فتح باب / هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب
سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت / عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت
کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت / باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت
پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت / و آن ملک چون کِشت در این گلشن از نیکی درخت
درگه گشتاسب شه، دین کرد پیدا زردهشت / کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت
گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت / راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت
پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت / راستی و ورزش و دادند درهای بهشت
دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد / با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد
شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد / قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد
اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد / کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد
باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار / وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار
وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار / چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار
الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار / تا شد از پور فیلیپ اینملک،بیمقدار و خوار
داستان گوی گرگ باز اینچنین فرمود یاد / واین چنین ز استخر و نقش بیستون مطلب گشاد
کز مهابادی شد ایران سالها بهروز و شاد / بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد
شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد / خود مهابادی مِدیدان سرزمین ماه، ماد
داستان کورش و کیخسرو والاگهر / سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر
دخت استیهاژ «مندان» بود مام آن پسر / نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر
از مدی و فارس، کورش ساخت همپیمان حشر / ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر
کورش آئینهای نیک آورد درکشور پدبد / شیوهٔ قانونگزاری او به عالم گسترید
جادهها افکند و در فرسنگها خرسنگ چید / نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید
در نخستین جنگ چون بینظمی لشگر بدید / نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید
از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد / سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد
بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد / نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد
زان میان دارای بن گشتاسب زیبگاه شد / دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد
خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد / آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد
ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد / وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد
زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد / سند و کابل هم به سرداری دگر مرئوس شد
نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار / اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار
نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار / یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار
جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار / بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار
این "ره نیز از ستم این ملک را پیراستند / روی ایران را چو روی نیکوان آراستند
بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند / تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند
یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند / ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند
از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور / تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور
اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور / مردم استخر کز شاپور بودندی نفور
تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور / رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور
اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار / بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار
در زمین فارس می گشتند چندین روزگار / همره گردان شده هرجا چراگه خواستار
بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار / جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار
داستان کارنامه اینچنین گوید خبر / کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر
بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر / مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در
بهر ساساندید خوابی خوش سه شب آن تاجور / کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر
شاه پاپی سر بهسر اخترشماران را بخواست / خوابهای خود یکایک گفتشان بی کم وکاست
جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست / یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست
زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست / خواستساسان را بهبر پاپک وزو پرسید راست
شد چو از این راز آگه پاپک فرخنژاد / دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد
و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد / پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد
شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد / شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد
اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان / جای دادش اردوان در صف رادان و گوان
در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان / در همهفرهنگ و هنگ از همگنانسر شد جوان
اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان / هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان
تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد / گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد
اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد / آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد
اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد / گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟
اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید / پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید
سوی بابک نامهای بنوشت و کرد آن غم پدید / بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید
نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید / ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید
هم درین احوال روزی اردوان پادشا / در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا
گفت هان بینید راز اختران را برملا / آن کسان رفتند و بنشستند در مهمانسرا
بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا / پس بسنجیدند راز اختران را بارها
آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد / رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد
اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد / شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد
زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد / هر دو سوی پارس بگرفتند ره بیدار و برد
چهرن کهشد روز، اردوانجستو کنیزک را ندید / هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید
در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید / پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید
اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید / جیش پور اردوان زانشه شکستی سخت دید
داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان / زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان
دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان / خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان
کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان / دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان
زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی / جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی
پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی / دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی
گفته این، تا خسروان را عدل آموزد همی / قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی
زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود / خسروی هشیار و صاحبرای و با تمییز بود
با زبانی نرم، او را خنجری خونریز بود / کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود
لیکن او را بدگمانیهای خوفآمیز بود / وین گمان بد به ملک اندر نفاقانگیز بود
از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد / خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد
فتنهها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد / اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد
عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد / دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد
خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد / کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد
هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد / خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد
چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد / زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد
ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد / تا به دستآویز شوری خصم را مقهور کرد
عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد / پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد
و آل سفیان را ز ملک این خودسری مهجور کرد / وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد
آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند / لیک تا بودند دستآویز این و آن بدند
گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند / گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند
زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند / از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند
خود شنیدی ای ملک اخبار هارونالرشید / کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید
درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید / در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید
نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید / خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید
ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد / بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد
تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد / گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد
لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد / مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد
زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد / نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد
چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد / گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد
گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد / پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد
رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کرد / وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد
خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد / ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد
پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد / هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد
چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر / شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بیخبر
آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر / هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر
پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر / فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر
چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست / هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست
پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست / رویگر بنهاد تیغ و پارهئی نان پیش دست
گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست / ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست
گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار / لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار
خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار / مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار
کار پاس ملک را بخشند با مردان کار / تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار
ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان / رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان
بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران / وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان
بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروان / بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان
وان امیران خراسان و بزرگان عراق / ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق
مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق / وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق
نیز خود ویران و بیبنیان شد از کبر و نفاق / دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق
چون سر سامانیان از ماوراءالنهر خاست / هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست
گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست / هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست
پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست / با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست
خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه / ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه
گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه / ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه
تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه / گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه
ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت / کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت
در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت / خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت
بود حجام طبیعت، زان بیامد خون گرفت / سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت
شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ / با چنان لشکر که بودش زیر فرمان، ای دریغ
ماند بیسردار از این معنی خراسان، ای دریغ / زان قبل جانهای شیرین گشت قربان، ای دریغ
ای دریغ آن ملک همچون باغ رضوان، ای دریغ / کانچنان شد درکف کفار ویران، ای دریغ
شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر / بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر
صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر / در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر
کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر / زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخپسر
تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد / از مغولان رخنهها در کشور ایران فتاد
نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتاد / ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد
جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتاد / زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد
سرور احرار ایرانند، آل سربدار / کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار
شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار / وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار
بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار / و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار