هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند / آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند
پارس، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند / واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند
شیخ ابواسحق و یاران گنجها انباشتند / در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند
روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان / گرد گشتند از پی دیدار شه، پیر و جوان
از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان / فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان
شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان / خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان
و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به پای / ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای
شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای / وندر آنساماننماند از مرد و زن یکتن بهجای
پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای / زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای
چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری / رفت و فرزندان او جستند برکشور سری
هر یک اندر گوشهای در سر هوای سروری / داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری
هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری / و ز کف افکندند آیین عدالتگستری
این گره را نیز فر ایزدی همراه شد / دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد
چندتنشان را دل از سرّ خرد آگاه شد / کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد
شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد / صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد
در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد / شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد
پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد / زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد
وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد / شد ز بیم او رخ گردنکشان ملک زرد
شاه دینپرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت / وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت
از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت / شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت
افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت / رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت
پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان / برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان
وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان / پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران
کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان / پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان
چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ / شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ
شاه خود با لشکری اندک روان شد بیدرنگ / رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ
چون فزون شد خصم، شاه اندیشه کرد از نام و ننگ / خشمگین برتافت رخ چون بچهگمکرده پلنگ
زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار / کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار
با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار / شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار
کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار / لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار
زان سپس بغنود چندی در سراب و نخجوان / تا شد از بیماری، آن مرد سهی زار و نوان
هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان / پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان
خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان / ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان
چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی / شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی
پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی / دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی
پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی / کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی
بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی / و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی
هرکه را دیدند کشتند آن گروه بیگفتوگوی / شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی
منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی / شاه دینپرور نکرد آسایش و نسترد موی
اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد / عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد
بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد / ملکشانبگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد
پس سویقزوین شد و جای از بر اورنگ کرد / بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد
چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر / شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر
شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر / شه سلیمان را وزیری بود راد و پرهنر
گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر / نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر
شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاکدین / سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین
پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین / ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین
زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین / شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین
هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر / باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر
کفت اکنونمان که با کس نیست جنگ و کر و فر / نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر
نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر / پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر
بود پاک و پاکدین آن پادشاه رستگار / مینخوردی و غضب راندی همی بر بادهخوار
در جوانمردی بدی ضربالمثل در روزگار / داستانها از جوانمردیش باشد یادگار
چون همایون شه که بود از «شیرخان» در هندخوار / بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار
وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد / شاه اسمعیل، پورش تند و بیپروا فتاد
از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد / و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد
هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد / ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد
ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن / اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن
ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن / در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن
کرد نیکیها به خلق خسته، شاه پاکتن / پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن
شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر / در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر
پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر / کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر
زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر / وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر
در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال / در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال
خسروکیتیستان چون گشت اگه زین مقال / عامل شیراز را فرمود با ساز جدال
تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال / هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بیهمال
در رواج دین همی کوشید شاه پارسای / زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای
شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاکرای / هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای
نیز در مازندران چندین اساس دیرپای / ساختهاست آن شاه و تا اکنون بود چونان به جای
شهصفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد / هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد
نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد / پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد
نیز در بغداد با او رزم ناهنجار کرد / هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد
هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم / کشت مدفون پیکر شاهانهاش در خاک قم
زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم / خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم
توسن قهرش به مغز بادهخواران سود سم / حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم
کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش / و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد بهپیش
شاه ترکستان به ناگه رانده گشت از ملک خویش / شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش
شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش / کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش
زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتیستان / بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان
پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان / چون بنای چلستون و سردر نقش جهان
نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران / بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان
شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش / لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش
میندادی ره وزیر اندر امور کشورش / شاه کرد این شکوه را یکروزه با میرآخورش
گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش / هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش
همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند / خود قشو را مرد با همت قلمدان می کند
چون قلمدان یافت، عدل و داد و احسان می کند / عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند
مملکت را جور و استبداد ویران می کند / جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند
الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد / ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد
تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخرخ نهاد / در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخنهاد
بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد / لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد
پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد / هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد
این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد / تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد
موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد / نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد
پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار / خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار
مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار / لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آندیار
ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار / ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار
داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری / میشمرد اندر نهان آن گفتهها را سرسری
کرد چندان پیش شاه سادهدل افسونگری / تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری
هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری / زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری
زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سهری هراه / وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه
ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه / نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینهخواه
هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه / روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه
این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش / روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش
رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش / دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش
خهراستاز خثمانیانجیشی بهٔاریسهری خریش / نیمهجنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش
از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ / بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ
شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ / کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ
پس به امر شاه شد سوی خراسان بیدرنگ / روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ
در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند / جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند
ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند / سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند
لشکر طهماسب شه از بیم دلها باختند / پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند
نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز / نامهای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز
گفت بس در چشم بدخواهان نماید ناتمیز / این ستیز زشت و صلحی زشتتر ازآن ستیز
باری اکنون چارهای باید پس از این رستخیز / اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز
از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار / داد اردو را مکان در مرغزار «مورچهخوار»
مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار / شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار
نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار / وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار
شه*ر شد سرمست می از سادکان شد کامخراه / همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه
نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه / آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه
جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه / در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه
عهد و پیمانها بشد ستوار و نادر بامداد / پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد
کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد / تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد
شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد / هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد
کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد / کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد
نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد / مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد
گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد / کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد
کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین / سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین
والی بغداد روگردان شد از میدان کین / هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین
نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین / ناگه از قسطنطنیه جیشی آمد سهمگین
از نماز بامدادان تا به هنگام زوال / باز نستادند یکدم آن دو لشکر از قتال
تا شکست آمد به جیش نادر فرخندهفال / شد روان سوی عراق ازدشت کین آشفتهحال
گفت تاکاتب نویسد نامهٔ نیکی سگال / سوی ارکان بلاد و سوی اعیان جبال
این شنیدستم که اندر نامهها کاتب نوشت / این که تخم چشمزخمی گنبد گردنده گشت
دید چون نادر، به خشم آن نامه ها از دست هشت / گفت نندیشی از این گفتار ناشایست و زشت
آنچه پیران در حرم دانند و طفلان درکنشت / چون توان پنهان نمودن، اینچنین باید نوشت:
الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل / لشکری نریان چنان *رن سیل غلطان بر سبیل
رفت و با عثمانیان پیکارکرد آن ژندهپیل / شد زشمشیرش سرو سالارآن لشکرقتیل
پس به زنهار آمدند آن قوم، نالان و ذلیل / دادشان زنهار و شد درماندکانشان را کفیل
ملک را چون کرد زآشوب و فتن امن و امان / با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان
وندر آن ساحات گردان نامور فتحی عیان / زان سپس برگشت وکرد اتراق در دشت مغان
جمله سرداران و میران نیز با او همعنان / جیش ترکستان و ایران نیز با هم توأمان
گفت هان ای قوم! ابر خرد و کلان هست آشکار / کاختر آلصفی برگشت در انجام کار
هر طرف همسایگان کردند قصد این دیار / قوم افغان در سپاهان تاختند از هرکنار
نیز آذربایجان را شد ز رومی کار، زار / نیز روسی سوی گیلان تاخت در این گیرودار
لیک اکنون دفتر آل صفی شد منطوی / نیست یک تن کاندرین کشور نماید خسروی
خسروی جوئید بهر خویشتن راد و قوی / تا بریمش طاعت و فرمان ز راه نیکوئی
جمله گفتند آنکه راه خسروی پوید توئی / مرد دانا جز تو کس را کی نماید پیروی
گفت هان لاطایل است این جبنش و این غائله / زانکه نادر را به شاهی برنتابد حوصله
هان به جز من خسروی جوئید در این مرحله / خلق گشتند اندر آن اصرار با هم یکدله
چون مسلسل شد سخن، پذرفت آن شیر یله / اابفلهمتغعلرا افکند اندر سلسله
فتنهٔ شیعی و سنی و آنهمه آشوب وشر / در زمان دولت آل صفی شد مشتهر
ناسزا گفتند بر بوبکر و عثمان و عمر / نیز بد گفتند بر همخوابهٔ پیغامبر
کشت ناشایستها زینگونه در ایران سمر / خون خلقی بی گنه گشت اندرین غوغا هدر
پند برگیرید و راه زشتکاری مسپرید / هم از این پس ناسزای این گروه برنشمرید
بر حدیث من نه، بر اوضاع کشور بنگرید / وز سر این خودستایی و تعصب بگذرید
هر دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورید / تا از این ره پردهٔ ناموس دشمن بردرید
الغرض گفتار او در گوش مردم جا گرفت / هم بدین شرط از گروه شیعه پیمانها گرفت
زان سپس جشنی بدین شادی در آن صحرا گرفت / گشت نادرشاه و کار ملک ازو بالا گرفت
پس به اسپاهان شد و بر تختگه ماوا گرفت / در جهانداری سبق زاسکندر و دارا گرفت
پس دلیرانه سوی هندوستان بربست رخت / با محمدشاه هندی کرد چندین رزم سخت
بیشتر زان ملک را بگرفت شاه نیکبخت / گوهر و زر برد از آن بار بار و لخت لخت
پس بر آنان سایه افکند آن هنرپرور درخت / با محمدشه سپرد آن گنج و ملک و تاج و تخت
پس به ترکستان و خوارم و بخارا شد روان / وان سه کشور زیر فرمان کرد شاه کاردان
پس به ایران اندر آمد از ره مازندران / وندر آن جنگل به شاه افتاد تیری ناگهان
هم نجستند اندر آن کشور ز تیرافکن نشان / شه به فرزند بزرگ خویشتن شد بدگمان
پس به قصد آستانبوسی روان شد زی نجف / کرد ایثار اندر آن درگه هدایا و تحف
پس سوی بغداد شد با رایت عز و شرف / گفت تا دانشوران گرد آمدند از هر طرف
در برش از شیعی و سنی فروبستند صف / کرد با هریک به رسم خویش احسان و لطف
پس سوی سلطان عثمانی بریدی کرد راست / هم در این اندیشهٔ عالی ز وی امداد خواست
گفت قصدم زین عمل آسایش خلق خداست / زانکه ما ملت ز یک پیراهنیم از راه راست
چندگوئیم اینیکی برحق و آنیک بر خطاست / در میان ما دو ملت این خطاکاری چراست
پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید / هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید
شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید / خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید
زین خبر آشوب شد در ملک عثمانی پدید / حکمرانان حدود روم با بیم و امید
نادر این پذرفت و خود سوی خراسان رفت چست / تا که بر ترکان و افغانان کند پیمان درست
لیک با او شد دل ایرانیان بر خیره سست / تا به قوچان نقش عمر از صفحهٔ ایام شست
کشته شد ناکام لیک از نام نیکو کام جست / هم بدین کردار خار فتنه درکشور برست
ای دریغ آن تخت و آن دیهیم و آن فر و بهی / ای دریغ آن عزم و آن تدبیر و آن فرماندهی
ای دریغ آن کاردانی ای دریغ آن آگهی / ای دریغ آن رادمردی وآن دلیری وآن مهی
کاش اکنون بودی وکردی ز نو شاهنشهی / تا که گشتندی ز نو شاهنشهان او را رهی
الغرض چون گشت خالی زان شهنشه تخت و تاج / فتنه و شر با مزاج مملکت جست امتزاج
بیوزیر و شاه، فاسدگشت ایران را مزاج / زادگانش جمله شه بودند لیکن شاه عاج
بازی پیلانه می کردند با هم ز اعوجاج / تا پیاده کرد گیتیشان ز اسب ابتهاج