ملک‌الشعرای بهار › صف ادارهٔ تأمینات و شرح زندان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مثل مردمان خطا نشود / که دویی نیست کان سه‌تا نشود
با من این حبس گاه راکار است / حبس این بنده سومین‌بار است
بارهای دگر بدون درنگ / می گذشتم ز ره به محبس تنگ
چون رسیدم ز ره ولیک این بار / برد فخرائیم به شعبهٔ چار
چون نشستم درآن کریچهٔ سرد / کمر من گرفت از نو درد
دیرگاهی نشستم آنجا من / کس نفرمود صحبتی با من
از پس یک‌ دو ساعت‌، آمد پیش / فربهی سبز رنگ وکافرکیش
صورتی گرد و چهره‌ای مغرور / دست و پایی ز ذوق و صنعت دور
لیک درکار خویش زبر و زرنگ / به فسون روبه و به کبرپلنگ
داد دست و نشست و خامه کشید / جا ونام و نشان من پرسید
پس بزد بانگ و آمد از بیرون / یکی از آن سه مرد راهنمون
اول رنج و زحمت است اینجا / فتح باب مشقت است اینجا
بنده با آن عوان روانه شدیم / یک‌دوساعت‌به یک‌دو خانه شدیم
شرح آن دخمه‌ها از اسرار است / فکرکاهست و خاطرآزار است
در یکی زان دوکلبهٔ احزان / مردمی دیدم از الم لرزان
حاج‌سیاح قمی ‌پرخور / بود آن جای بسته برآخور
شکم گنده پیش آورده / گنده‌بویی به ریش آورده
گشته چرک و سیاه‌مولویش / بر زبان بود مدح پهلویش
شعر می‌خواند و پف پف می کرد / بر سر و ریش خلق‌ تف می‌کرد
مدح می‌خواند شاه ایران را / حامی فرقهٔ فقیران را
تا مگر زودتر رها گردد / باز مبل اطاق‌ها گردد
سر و ریشی صفا دهد از نو / شکم گنده را دهد به جلو
بنشیند به مجلس اعیان / بدهد حکم چایی و قلیان
نیزه را محرمانه بند کند / چند غازی مگر بلند کند
گرچه در شهر ری سرایی نیست / محضری‌، منظری‌، لقایی نیست
محفل و مجلسی اگر باقی است / هست در این محل و الا نیست
قصرها را ببست دولت در / تا که شد باز باب «‌قصر قجر»
ساعتی هم دریچه گذشت / تا همه چیز ثبت دفتر گشت