ملک‌الشعرای بهار › صف زندان نمرهٔ یک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیده‌ام من ز بام آنجا را / آن سیه‌چال عمرفرسا را
تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر / در و دیوارها سیاه چو قیر
کلبه‌ها بی‌دریچه و روزن / تنگ و تاریک چون دل دشمن
روز و شب هم در آن سیاه‌مغاک / آب پاشند تا شود نمناک
هست دهلیزی اندرین جا نیز / کلبه‌ها هست در بن دهلیز
چون شود در به روی کس بسته / ریه زان بستگی شود خسته
که هوا نیز اندر آن حبس است / نفس‌ آنجا به‌ حبس‌ چون‌ نفس‌ است‌
نیست بین مبال و محبس‌، در / در مبالند حبسیان یکسر
گر ترا حشر ساس‌ و کیک‌ هواست / شو بدانجا که شهرشان آنجاست