ملک‌الشعرای بهار › تغییر زندان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نمرهٔ دو بود چو نمره یک / لیک لختی از آن فراخترک
نیست دیوار او سیه چو زغال / تیغه‌ای بین محبس است و مبال
هست بر سقف او یکی روزن / که شود حبسگاه ازآن روشن
روی در نیز هست پنجره‌ای / دارد از هر طرف هوا خوره‌ای
در بر نمرهٔ یک این نمره / هست چون در بر سبو خمره
محبس قصر بهتر از شهر است / که ز نور و نظافتش بهر است
هرکه این کاخ ساخته است به شهر / بوده با نوع مردمش سر قهر
شمس را اندر او نظارت نیست / آفتاب اندرین عمارت نیست
آن که خدام و آن که مخدومند / همه از آفتاب محرومند
روسا را چو حال آن باشد / حال زندانیان چه‌سان باشد
مر مرا زآن فضای پست وزبون / عصرآن روز خواستند برون
شده خاص من اندربن اوقات / حجره‌ای در رواق تامینات
یکی از دوستان پاک‌ضمیر / پایمردی نمود پیش امیر
این فلاحم ز پایمردی اوست / کیست بهتر به روزگا‌ر از دوست
زی‌من این حجره «‌بیت عاتکه‌» بود / این‌هم از برکت برامکه بود
من‌خود این حجره دیده‌ام ‌دو سه راه / بوده‌ام اندرو نکرده گناه
یک سفر یار «‌رهنما» بودیم / از اسیران « کودتا» بودیم
سید هاشم بدند و ساعت‌ساز / چار مسکین به یک قفس دمساز
بود «‌تیمورتاش» یک مره / دیدنش کردم اندر این حجره
بار دیگر به دور «‌درگاهی‌» / از سر دشمنی و بدخواهی
پانزده روز داشتم دربند / بعد از آنم در این اطاق افکند
بازم این بار بی‌خطا وگناه / هم در این حجره راند بخت سیاه
این اطاقی است رو به شارع عام / پر هیاهو ز صبحگه تا شام
چون ز محبس کنی نگاه به کوی / هست ایوان بانگ رویاروی
بودیم گر ودیعه‌ها بر «‌بانک‌» / حبس کی گشتمی برابر «‌بانک‌»
صاحب «‌بانک‌» می‌شدم چون شاه / نه همین بانک خشک در افواه
تکیه بر دانش و هنر کردم / پشت برگنج سیم و زرکردم
«‌بانک‌» من بانک دانش و ادب است / «‌بانک‌» او بانک فضه و ذهبست
وارث این «‌بانک‌» را تمام کند / بانک من تا ابد دوام کند
من و او چون رویم ازین مسکن / «‌بانک‌» ماند از او و بانک زمن
بانک من نور و بانک او نار است / نور من نام و نار او عار است
فاش گردد چو شد زمان حسیب / کز من و اوکه خورده است فریب‌!
زر و زور از تو دست‌بردار است / آنچه همراه تست کردار است
کرده آن به که نام زاید از او / شرف و احترام زاید از او
زان که بی‌شبهه اعتبار اینجاست / شرف و عزٌ و افتخار اینجاست