ملک‌الشعرای بهار › داستان مرد حکیم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داشت همسایه‌ای به حبس مقیم / پیرمردی بزرگوار و حکیم
پیرشد با جوان رفیق شفیق / که‌ به حبس اندرون خوشست رفیق
بود ساباطی اندران رسته / از دو سو سمج‌های در بسته
بود هر لانه جای محبوسی / هر اطاقی سرای مایوسی
یک دو ساعت ز روز بهر نشاط / گرد گشتندی اندر آن ساباط
چون که بودند هر دو هم‌آخور / زود با یکدگر اُ‌قر
پیر پرسید شرح حال جوان / کرد او شرح حال خویش بیان
گفت بنگر به بیگناهی من / جرم ناکرده روسیاهی من
پیر گفتش که بیگناه نه‌ای / جرم ناکرده روسیاه نه‌ای
اولین جرمت آن که بی‌سببی / بی‌دل‌آزایئی و بی‌غضبی
دست شستی ز دوستان قدیم / سر سپردی به نورسیده ندیم
دومین جرمت آن که بی‌دینی / یار بگرفتی و بد آئینی
هرکه آیین و دین نداند چیست / حق صحبت یقین نداند چیست
سه دگر جرمت آن که آن کس را / آن رفیق جدید نورس را
راه دادی به خانه در بر خویش / آشنا ساختی به همسرخویش
برهمن را بر صنم بردی / کرک را همسر غنم کردی
چارمین‌، در مسافرت زن را / بنهادی به خانهٔ تنها
پنجمین آن که کارخانهٔ خویش / بسپردی به مرد زشت اندیش
بنهادی ز جهل بی‌اکراه / دنبه را در برابر روباه
آن که وجدان بدیل دین دارد / عشق را کی حرام انگارد؟
چون شود عاشق زنی زیبا / کی نماید ز شرح عشق ابا
چون که اظهار عشق خویش نمود / لابه و لاف‌ها بر آن افزود
دل زن را ز جای برباید / عاقبت بر مراد چیر آید
زن و مردی قرین یکدیگر / خانه خالی و شوی رفته سفر
قصهٔ عشق و عاشقی به میان / در میانه چه می کند وجدان
هست وجدان ترازویی موزون / به نهانخانهٔ خیال درون
پارسنگش دل هوسناک است / نیز شاهینش نفس بیباک است
هرچه می‌خواهد اندر آن خانه / سنجد از بهرخویش و بیگانه
ور ملامت کندش نفس شریف / نفس اماره‌اش دهد تسویف
شهوت و کین و حرص خودکامه / غااب آید به نفس لوامه
زآن که بی‌شبهه مرد وجدانی / هست همدستشان به پنهانی
گر حکیمی و گر خردمندی / نگراید سوی خطا چندی
تا نگویی مطیع وجدان است / کاو مطیع اصول عرفانست
تا بود اصل زندگی زر و زور / تابود زن‌ضعیف‌ومرد غیور
تا بود خانواده و زیور / صد هزاران تجملات دگر
هست واجب معاد و برزخ هم / هست لازم بهشت و دوزخ هم
دین و ایمان و عفت است ضرور / شرم‌و تقوی‌و غیرت‌است ضرور
ور زر و زیور از میانه برفت / نظم نوآمد و بهانه برفت
دین و وجدان یکان یکان برود / وین خرافات از میان برود
لیک تا زر بود مرام جهان / زرپرستی بود نظام جهان
چانه بیهوده می‌زند وجدان / هیچ کاری نمی‌کند وجدان
کی فرو چه رود پسندیده / با چنین ریسمان پوسیده
ور یکی شد، هزار می‌نشود / به یکی گل بهار می‌نشود
زان که خوی بهیمه در کار است / خود فروشنده‌ خود خریدار است
بشنو این نکته را و دار بهٔاد / ور ز من نشنوی شنو ز استاد
« کانچه را نام کرده‌ای وجدان / چیست جز باد کرده در انبان
نیک بنگر بدو که بی کم و بیش / چون ‌هریسه است‌ و آبدیده ‌سریش
چون کشی‌، ریش احمق است دراز / ور رها شد درازیش به دو قاز
شیر بر غرم‌ چون برد دندان / هیچ دانی چه گوبدش وجدان
گوبد ای شاه دد هماره بزی / نوش خور نوش ‌و شادخواره بزی
زان که زبن غرم گول اشتر دل / چون کنی طعمه‌ای شه عادل
عمل هضم دد! به معدهٔ میر / شیر سازی کند از این نخجیر
کار صید از تو نز ره‌بازبست / بلکه از دام‌، شاه ددسازیست
زن جولا چو برکشد بکتاش / باز وجدان بدو زند شاباش
گویدش این نگار جانانه / اندر آن تنگ و تار وبرانه
نه خورش داشتی نه جامهٔ گرم / شوی نیز از رخش ببردی شرم
هر دو رستند ازین جوانمردی / این یک از درد و آن ز بی دردی
آری این اوستا به هر نیرنگ / از یکی خم برآورده ده رنگ
زرد ازو جوی و زعفرانی بین / سرخ ازو خواه و ارغوانی بین
دهدت زین خم ار کند آهنگ / نیست بالاتر از سیاهی رنگ‌»