ملک‌الشعرای بهار › حکایت مرغ پیر که به دام افتاد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواندم ‌اندر حدیث « کنفوسیوس‌» / داستانی به طبع‌ها مانوس
روزی آن رهبر نکوکاران / به رهی می گذشت با یاران
دید صیادی اندر آن رسته / مرغکی چند را به‌هم بسته
می‌نهد جفت جفت در قفسی / مرغکان می‌زنند بال بسی
هر دمی مرغکان برآشوبند / خویش را برقفس همی کوبند
پس اندیشه و درنگ زیاد / گفت دانای چین بدان صیاد
کانچه در جمع مرغکان بینم / همه را نورس و جوان بینم
چیست موجب که این گروه اسیر / در میانشان نه کامل است و نه پیر
گفت صیاد کای حکیم همام / پیر مرغان نیوفتند به دام
دام بینند و ز آن حذر گیرند / دانه بینند و طمع برگیرند
و آن جوانان که همره پیران / راهجویان شوند و پرگیران
همه از برکت بزرگتران / تجربت دیدگان و راهبران
برهند از مخاطرات عظیم / وز مضایق برون روند سلیم
لیک آنان که خودسرند و جهول / پند پیران نمی کنند قبول
خودسرانه به هر طرف پویان / همه «‌آوی الی‌الجبل‌» گویان
در جوانی به غم دچار شوند / بستهٔ دام روزگار شوند
به غم و غصه مبتلا گردند / صید سرپنجهٔ بلا گردند
ناگه اندر میان آن تقریر / دید استاد بسته مرغی پیر
رو به‌ صیاد کرد و گفت این چیست / مگر این مرغ پیر و کامل نیست‌؟‌!
گفت صیاد کاین ز بخت سیاه / رفته با نورسان ز غفلت راه
پیر سر، جسته از جوانی کام / با جوانان و نوخطان زده گام
چون ره تجربت نهاده ز دست / شده پیرانه سر به غم پابست
من چوآن مرغ پیر، خام شدم / با جوانان به سوی دام شدم
بودم از قاضیان عضو تمیز / داشت دولت مرا بزرگ و عزیز
روزی از روزها ز بخت سیاه / چند دهقان درآمدند ز راه
از ولایت به ری روان گشتند / در بر بنده میهمان گشتند
حاکم روستا ز فرط غرور / ملکشان را گرفته بود به زور
همگی از تعدی سرتیپ / داده بودند محضری ترتیب
لابه کردند نزد من یکسر / تا سجلی کنم در آن محضر
من نادان ز فرط نادانی / غافل از رازهای پنهانی
خالی الذهن و حسبهٔ‌لله / چون که بودم در آن قضیه گواه
بنوشتم گواهی خود را / رقم رو سیاهی خود را
شاد گشتند آن کشاورزان / کان‌چنین تحفه یافتند ارزان
به گمانشان که این بزرگ سجل / خرشان را برون کشد از گل
لیک غافل کزین گناه گران / خر دیگر فزوده شد به خران
قصه کوته چو دید شخص امیر / در مجلتا گواهی من پیر
گفت کاین پیرمرد احمق کیست‌؟ / او اگر شاهد است قاضی نیست‌!
قاضی جیره‌خوار بی‌تدبیر / کاو شهادت دهد به ضد امیر
نیستیم از قضاوتش راضی / خر جولا به از چنین قاضی
بنده را از مقام عز و جلال / حبس کردند در جوار مبال
چون نمایم کلاه خود قاضی / نیستم زبن قضیه ناراضی
حق همین است اگرچه باشد تلخ / به شقاوت کشد قضاوت بلخ