ظالمی داشت زر برون ز حساب / شب نمیشد ز بیم دزد به خواب
با چنان مال و ثروت هنگفت / خواست گنجینهای کند بنهفت
تا سویش دزد راهبر نشود / هیچ کس را از آن خبر نشود
پس پژوهنده شد ز معماری / خواست مردی امین و دینداری
که به تدبیر گنجخانه ی خویش / راز با وی گذارد اندر پیش
نیکمردان شهر و دینداران / اوستادان کار و معماران
چون ز مقصود شه شدند آگاه / رخ نهفتند یک یک از در شاه
خشمگین شد ملک ازآن رفتار / دادشان گوشمالها بسیار
برخی از قهر او شدند زبون / برخی از شهر او شدند برون
زان میان طامعی اسیر هوا / تازه کاری جسور و بیپروا
محنت همگنان غنیمت جست / گفت من سازم این طلسم درست
گشت نزدیک شاه و یافت قبول / کار بگرفت پیش، مرد فضول
شه بر او خواند آفرین بسیار / دست و بالش فراخ کرد به کار
همه را دور ساخت از در شاه / گشت خود پیشکار و یاور شاه
گشت معروف نزد همکاران / نیز محسود شد بر یاران
از کفایت بلند شد شأنش / گشت اکفی الکفات عنوانش
اوستادان شهر خوار و نفور / همه در بیکفایتی مشهور
قرب ده سال برد سعی به کار / تا که شد گنجخانهها طیار
گنجها در نهان گذارده شد / گشت یک چار و چار چارده شد
بست سیصد طلسم بر هر گنج / برد از هر دری هزاران رنج
قفلها در بلند و پست نهاد / رمزها درگشاد و بست نهاد
خود به تنها ز فرط عیاری / هیچ کس را نداده همکاری
گشت محرم در آن نهانخانه / ایمن از چشم خویش و بیگانه
کار از پیش برد و کرد تمام / غافل از حیلهبازی ایام
مرد ظالم چو گنج ساخته دید / زبر لب بر سفاهتش خندید
در یکی زان طلسمهاش انداخت / کار ابله در آن طلسم بساخت
مرد ناآزموده در آن بند / این سخن میسرود و جان میکند
آن که با شیر شرزه آمیزد / خون خود را به رایگان ریزد
هرکه با ظالمان بود کارش / حق بدیشان کند گرفتارش
از بزرگان انگلیس تنی / رانده در زیر تیغ، خوش سخنی
«وای آن کس که در بسیط جهان / تکیه سازد به قول پادشهان»
ای که داری خبر ز سر ملوک / سزد ار خویش را بسازی سوک
شاه شیر است، نزد شیر مرو / ور روی سوی او دلیر مرو