ملک‌الشعرای بهار › پنجمین ماه در زندان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تیر و مرداد هم به بنده گذشت / مدت حبس من تمام نگشت
آب شد برف قلهٔ توچال / یخ فراوان نماند در یخچال
خنکی‌های قوم لیک بجاست / وز دل سردشان عناد نکاست
شد هوا گرم و گرم شد محبس / پخته گشتند مرغ‌ها به قفس
دم به دم محبسی به حبس رود / لیک محبس فراخ‌تر نشود
حبسگاه موقتی تنگ است / همه‌جا بین حبسیان جنگ است
در اطاقی که پنج شش گز نیست / شصت‌ و نه‌ محبسی نماید زیست
همه عریان ز شدت تب و تاب / گرد هم درتنیده چون گرداب
پیر هفتاد ساله در ناله / همدمش طفل یازده ساله
آن‌یکی دزد و آن دگر جاسوس / وآن دگر، پار بوده نوکر روس
آن یکی کرده با زنش دعوا / آن دگر قرض خود نکرده ادا
آن یکی هست مفلس ومفلوک / سند تابعیتش مشکوک
دگری گفته من طلا دارم / در دل خاک گنج‌ها دارم
لیک در پای میز استنطاق / کرده حاشا ز فرط جهل و نفاق
نک دو سال‌ است کاندرین دهلیز / می کند جان و می‌خورد مهمیز