ملک‌الشعرای بهار › حکایت کسی که با پلنگ دوستی کرد و موشان را بیازرد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرگ خوبی ز پردلان گروه / با پلنگی رفیق شد در کوه
شده ز اخلاص‌، یارغار پلنگ / خورشش بودی از شکار پلنگ
بهر مخدوم خود به پنهانی / می‌نمودی شکار گردانی
آهوان را نویدها دادی / به سوی غارشان فرستادی
بز و پازن ز کوه می‌راندی / خر و گاو از طویله می‌خواندی
همه را با فسون وبا تدبیر / می کشاندی به صیدگاه امیر
بد در آن غار لانهٔ موشی / هریکی‌ موش‌ چند خرگوشی
نگرفتی پلنگ شیر شکار / از سر مرحمت به موشان کار
لیکن آن کهنه خادم ظلمه / می‌رساندی به موش‌ها صدمه
تا که روزی پلنگ خرم بود / یار غارش قرین و همدم بود
اندکی با رفیق گرم گرفت / یار غارش حلیم و نرم گرفت
یار نادان به حیله و نیرنگ / خواست گردد سوار پشت پلنگ
دد زکبر و سخط بدو نگرید / با سرپنجه خشتکش بدرید
ازپی کشتنش نشد رنجه / دور کردش به نیم سرپنجه
کرد او را ز غار خویش برون / گشت آن یار غار، خوار و زبون
سوی ده زآن نشیمن ممتاز / با نشین دریده آمد باز
رفت تا مرهمی به ریش نهد / دارویی بر نشین خویش نهد
موش‌هایی کزو غمین بودند / راه و بیراه در کمین بودند
چون که باکون پاره‌اش دیدند / از پی انتقام جنبیدند
موش‌، عاشق بود به زخم پلنگ / می‌کند سوی زخمدار آهنگ
گر برآن زخم آید و می‌زد / خسته از جای برنمی‌خیزد
من شنودستم این سخن ز استاد / عهد با اوست هرچه باداباد
بوالفرج نیز قطعه‌ای دارد / وندر آن این حدیث بگزارد
الغرض موشی از میان خیزید / نیمشب بر جراحتش میزید
زخم ناسور گشت از آن زهراب / شد بنای وجود مرد خراب
مرد و کردند در زمین چالش / رو ز موشان بپرس احوالش
آن وزبری که نیست مردم‌دار / بهتر از اوست گرگ مردمخوار
وای آن کو به پشتوانی شاه / بر رعیت کند به کبر نگاه
دل مخلوق را بیازارد / تا دل شاه را نگه‌دارد
چون درافتاد بر زبان عوام / آخر از شاه بشنود دشنام
شه چودشنام داد و راند از در / میهمان می‌شود به قصر قجر
چون که در قصرگشت جای بجا / تیز آخر دهد به مرگ فجا
وان که آمد به نزد خلق عزیز / احترامش کنند شاهان نیز
وگر ازشاه بشنود دشنام / آفرینش کنند خیل انام
جانش این آفرین نگه‌دارد / عزّتش را همین نگه دارد