ملک‌الشعرای بهار › حکایت در بخل و امساک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون به‌ شاهی‌ نشست‌ پور زبیر / بود جمع اندرو هزاران خیر
پس مرگ یزید نامه‌سیاه / گشت صافی جهان به عبدالله
منقرض گشته دولت علوی / متزلزل حکومت اموی
بود در زیر حکم و فرمانش / از در مصر تا خراسانش
لیک با آن‌همه جلالت وفر / بود مردی بخیل و تنگ‌نظر
گشت روزی مکدر از اصحاب / بر سر انجمن نمود عتاب
کفت خوردید جمله تمر مرا / لیک عاصی شدید امر مرا
چون بدیدند بخل و امساکش / بکشیدند سر ز فتراکش
شد تنش‌ تیر طعنه را آماج / گشت مقتول لشکر حجاج
شه که خرماش را شمار بود / لاجرم نزد خلق خوار بود
شاه را رادی و سخا باید / تا که محبوب شیخ و شاب آید