ملک‌الشعرای بهار › گفتار هشتم بازگشت به تهران در اردیبهشت ۱۳۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمد اردیبهشت‌، ای ساقی / اصفهان شد بهشت‌، ای ساقی
آن بهشتی که گم شد از دنیا / هر به سالی مهی‌، شود پیدا
وان مه اردیبهشت باشد و بس / اصفهان چون بهشت باشد و بس
جنت عدن و روضهٔ رضوان / هست اردیبهشت اصفاهان
آفتابی لطیف و هر روزه / آسمانی چو طشت فیروزه
طاق و ایوان و گنبد و کاشی / شهر را کرده پر ز نقاشی
نقشه‌ها هرچه خوب و دلکش‌تر / نقش اردیبهشت از آن خوشتر
گل شب بوش پُر پَر و پرپشت / یاسش انبوه و اطلسیش درشت
باز هم صحبت از گل آمد پیش / و اوفتادم به یاد گلشن خویش
شده‌ام این سفر من از جان سیر / لیک کی گردم از صفاهان سیر
دست از جان همی توان شستن / وز صفاهان نمی‌توان شستن
گل آسایشم به بار آمد / تلگرافی ز شهریار آمد
خرقهٔ ژنده‌ام رفو کردند / جرم ناکرده‌ام عفو کردند
قاسم صور شرح حال مرا / کرد انهی به هیئت وزرا
شد فروغی شفیعم از سر مهر / سود برآستان خسروچهر
در نهان با «‌شکوه‌» شد همدست / بر خسرو شفاعتی پیوست
نامهٔ من به پیشگاه رسید / شرح حالم به عرض شاه رسید
خواستندم ز شهر اصفاهان / این چنین است عادت شاهان
گرچه دولت رضای من می‌جست / التزامی ز من گرفت نخست
که به ری انزوا کنم پیشه / نکنم در سیاست اندیشه
آنچه گفتند سربسر دادم / مهر و امضای خویش بنهادم
ره تهران گرفتم اندر پیش / تا شوم منزوی به خانهٔ خویش