ملک‌الشعرای بهار › تمثیل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مردی از فاقه در امان آمد / کارش از گشنگی به جان آمد
دید درکوی لاشهٔ مردار / روزه بگشود بر چنان افطار
یافت با لاشه مرد را، یاری / گفت زنهار! مرد و مرداری
زین حرام ای رفیق دست بدار / تا دهد خوشهٔ حلالت بار
گفت کم گوی از حرام و حلال / کار جانست‌، نیست فرصت قال
تا دمد خوشهٔ حلال از دشت / من مسکین حرام خواهم گشت
تا شود امتحان شاه تمام / نیکمردان شوند صید لئام
چون ملک تجربت تمام کند / هم مگر رستخیز عام کند
کاهل اصلاح دردسر بردند / یا بکشتید یاکه خود مردند