ملک‌الشعرای بهار › داستان کاردار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کارداری براند گرم به‌دشت / شامگاهان به قریه‌ای بگذشت
لقمه‌ای‌خورد و جرعه‌ای‌پیوست / دیده بر هم نهاد خسته و مست
تاکه‌از باغ خاست بانگ خروس / خواجه‌برجست خشمناک‌و عبوس
گفت کاین مرغ بلهوس شومست / یاوه گوی و فراخ حلقومست
داد فرمان به مهتر و پاکار / کز خروسان برآورند دمار
هرچه آنجا خروس بدکشتند / خاک با خونشان بیاغشتند
نیمشب خواجه چون‌به‌بستر خفت / با ندیمی از آن خویش بگفت
چون‌بخواند خروس صبح ای یار / خیز و ما را ز خواب کن بیدار
گفتش ای خواجه اندربن ماوی / صبح خوانی دگر نماند بجا
سر بریدی خروسکان را باز / مرغ سرکنده کی کند آواز