ملک‌الشعرای بهار › گفتار دهم در صفت زن گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چادر و روی‌بند خوب نبود / زن چنان مستمند خوب نبود
جهل اسباب عافیت نشود / زن روبسته‌تربیت نشود
کار زن برتر است از این اسباب / هست‌یکسان‌حجاب‌ و رفع حجاب
ای که اصلاح کار زن خواهی / بی‌سبب عمر خوبشتن کاهی
زن از اول چنین که بینی بود / هیچ تدبیر، چاره‌اش ننمود
گر قوانین ما همین باشد / ابدالدهر زن چنین باشد
زن به قید حواس خمس دراست / زن نمودار سادهٔ بشر است
زن کتاب طبیعت ساده است / زن ز دستور حکمت آزاده است
زن اگر جاهلست اگر داناست / خودپسند است‌و خویشتن‌آراست
کار او با جمال و زبباییست / هنر و پیشه‌اش خودآراییست
گر نخواهی که بستن بنماید / به سرتوکه بیش بنماید
باید آزاد سازیش ز قفس / تا فرود آید از هوا و هوس
تو مپندار خوی منکر زن / رود ازبیم دوزخ از سر زن
زن به مردان دلیر باشد و چیر / بر خدا نیز هست چیر و دلیر
لابه وآه و اشگ و زاری او / هست هرجا سلاح کاری او
کار با این سلاح برنده / می کند با خدا و با بنده
زن خدا را ز جنس نر داند / در دلش لابه را اثر داند
زن که با شوی خودوفا نکند / از خدا نیز هم حیا نکند
علم‌های خیالی و نقلی / دوست دارد، نه فکری و عقلی
زن دانا اگر بود مغرور / شاید ار باشد از خیانت دور
دگر آن زن که آزموده بود / داستان‌ها بسی شنوده بود
سوم‌آن‌زن که‌هست‌شوهردوست / شوهرش نیز دل‌سپردهٔ اوست
چون‌ازین‌بگذری‌به‌دست‌قضاست / یند و اندرز و قیل‌و قال‌، هباست