ملک‌الشعرای بهار › داستان «‌خرفستر»| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشنوی ار گفتهٔ پیر مغان / گیری ازین دیو چه آه و فغان
خلقتش از دیو شد این‌ شوم ذات / کشتن وی زان بود از واجبات
مؤبدی این قصهٔ خرفستران / گوید و بس نکتهٔ حکمت در آن
کیک و مله کژدم و مار و مگس / اشپش و زنبور و از این جنس بس
ساخته ز اندیشهٔ اهریمن‌اند / مایهٔ آزردن مرد و زن‌اند
وز پی اجر من و تو در شمار / داد بر این طایفه جان‌، کردگار
وین مگس آمد سر اهریمنان / خلقی از او بر سر و سینه‌زنان
عافیت از هیبت او در گریز / شیر نر از صدمت او اشگریز
عاجز از او آدمی و چارپا / تیره از او مسکن و صحن سرا
بر بشر از زلزله فتاک‌تر / وز سگ و گرک گله بی‌باک‌تر
چون سگ دیوانه و چون گرگ و مار / کشتن او فرض بر اهل دیار
وز سگ دیوانه و از مار و گرگ / زحمتش افزون‌تر و هولش بزرگ
در همه عمری سگ دیوانه‌ای / بینی و ماری شده از لانه‌ای
وین بتر از عقرب و مار و رطیل / حمله‌ور آید سوی ما، خیل‌خیل
پیشهٔ او کشتن اولاد ما است / کشتن او فرض بر افراد ماست