شبرسید و مهر روشن شد نهان / شد سیهچونجاناهریمن، جهان
تیرگی گسترده شد از باختر / شد خراسان چون رخ عفریت نر
در افق شد زهره گرم دلبری / کاه پیدا، گه نهان، همچون پری
میزدند انجم برین چرخ بلند / چون پریزادان به مردم پوزخند
آدمیزادان ز صف گشتند باز / جمله آوردند ییش خور نماز
آب و نان خوردند و بنهادند سر / گشته شاه و مردم پرخاشخر
گرد لشکرکندهای کندند ژرف / از دوسو بگذاشته راهی شگرف
شاه جنگی باگروهی شیرمرد / مانده بیدار اندر آن دشت نبرد
وز دگر سو خیل دیوان با سرود / بادهنوشان با نوای چنگ و رود
ییشوایان بهر فردا گرم شور / هریکی گوبا به دیگرگونه طور
چون پریبانو بدان دیوان چمید / نعره شاباش تا کیوان رسید
کای خداوند دل و زور و جمال / زهره و بهرام را فرخ همال
پست باد آن کو درین فرخندهبوم / پای مردم را گشود از بخت شوم
قدرت و زور و توانایی تراست / ما همه عبدیم، مولائی تراست
اذن ده تا پشتهٔ پامیر را / کوه التایی و ببر و شیر را
برده وز اوج هوا برهم زنیم / برسرخیل بنی آدم زنیم
اذن ده تا برکشیم از رودگنگ / آب کندی ژرف، تا میدان جنگ
آب دربا را بر اینان سر دهیم / جملگی را در زمان کیفر دهیم
گوی کاز صد قلهٔ هیمالیا / سنگ و برفو یخ کنیم اکنون جدا
همره ابری سیاه و مرگبار / ناگهان سازبم بر ایشان نثار
گوی تا صدکوه تفتان آوریم / قلههای آتش افشان آوربم
از جهنم منفذی بیرون کنیم / در یکیدم روی این هامون، کنیم
گوی تا کاویم زبر پایشان / سفته و کاواک گردد جایشان
پس برون آریم از آنجا نفت و قیر / آتش اندر وی زنیم آنگه به تیر
گوی تا در نیمه شب شبخون کنیم / دشت را از خونشان گلگون کنیم
کودکانشان را بدرانیم تن / پاره پاره افکنیم اندر دهن
نره دیوان می زنان بر مائده / هر یکی سرگرم لاف و عربده
لیکخامشدرجوابو در سئوال / مانده حیران در بیابان خیال
پس پری بانو به بالا برد دست / این سکوت خویش و آن غوغا شکست
گفت کای شهزادگان نامدار / هر یکی از آهریمن یادگار
خسرو اهریمنانشاهی که هست / دیو از و دیو خشمش زبر دست
پادشاه و شهریار پر فروغ / ان که همدستش بود دیو دروغ
بسته برگردونه چون کاو خراس / ز او ندارند ایچگون بیم و هراس
ربش گشتاز چرم گردون شانهاش / وز مهاری بینی شاهانهاش
شب کنندش در نهانگاه ستور / کس نیارد کرد نزدیکش عبور
صد سک اندرگرد او مشغول پاس / هریکی همچون پلنگی پرهراس
روز برگردونهبندندشچوگاو / گاوکیدارد بر این گردونه تاو؟
کرده در بینی از ابریشم مهار / بر دوکتفش بندکردون استوار
گر به سرشان کوه هیمالی زنیم / باکه التایی بر آنان افکنیم
یا فشانیم آتش اندر کاخشان / یا نهان سازیم در سوراخشان
پس همان بهترکه پیغامی دهیم / وز پی دیدار، میعادی نهیم
صلح را بنیان کنیم اندر جهان / بلکه شاه ما رهد زبن اندهان