ملک‌الشعرای بهار › اندرز به شاه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پادشها! چشم خرد بازکن / فکر سرانجام‌، در آغاز کن
بازگشا دیدهٔ بیدار خویش / تا نگری عاقبت کار خویش
مملکت ایران بر باد رفت / بس که بر او کینه و بیداد رفت
چون تو ندانی صفت داوری / خصم درآید به میانجیگری
می‌شود از خصم‌، تبه کار تو / ثروت ما کاهد و مقدار تو
پادشها یکسره بد می کنی / خود نه به‌ ما بلکه به خود می‌کنی
پادشها خوی تو دلبند نیست / جان رعیت ز تو خرسند نیست
وای به‌شاهی که رعیت‌کش است / حال‌ خوش‌ ملت‌ ازو ناخوش‌ است
بر رمه‌ چون گشت‌ شبان‌ چیره‌دست‌ / او نه‌ شبان‌ است که گرگ رمه است
سگ بود اولی ز شبان بزرگ / کز رمه بستاند و بخشد به گرگ
خیز و تهی زین همه پیرایه باش / ما همه فرزند و تومان دایه باش
لیک نه آن دایه که بر جای شیر / زهر نهد بر لب طفل صغیر
زشت بود یکسره کردار تو / تا چه شود عاقبت کار تو
پادشها! قصهٔ نو گوش کن / قصهٔ بگذشته فراموش کن
با تو ز بگذشته نگویم سخن / زان که فسانه است حدیث کهن
قتل لوی شانزدهم نادر است / قصه نو آریم که‌ نو خوشتر است
قصهٔ ماضی نه و از حال بین / نیز به مستقبل احوال بین
شرح لوی شانزده نبود مفید / پند فراگیر ز عبدالحمید
کاو چو تو شاهنشه اسلام بود / نیز نکوفال و نکونام بود
سخت فزون بود به کشور ز تو / داشت فزون عسکر و لشکر ز تو
کوس اولوالامری می‌زد همی / بندهٔ امر و سخطش عالمی
قاعدهٔ ملک قوی کرده بود / قانون در مملکت آورده بود
لیک چو بُد خیره سر و مستبد / ملت کردند به مشروطه جد
این هیجان را چو نکو دید شاه / یافت که کار از هیجان شد تباه
فرمان در دادن مشروطه داد / داد در آغاز به مشروطه داد
چون‌ تو قسم‌ خورد و دگر عهدبست / وآن‌همه‌رایکسره درهم شکست
مجلس شوری را ویران نمود / دست به قتل وکلا برگشود
ملت اسلام بر آن بل‌فضل / شورش کردند در اسلامبول
لشکریان ملک حیله‌باز / راه به ملت بگرفتند باز
جیش «‌سلانیک‌» به قهر آمدند / حمله کنان جانب شهر آمدند
دست گشودند به جیش ملک / یکسره ضایع شد عیش ملک
شاه و کسان سخت فراری شدند / جمله‌به «‌یلدوز» متواری شدند
حمله نمودند سلانیکیان / جانب «‌یلدز» چو هژبر ژیان
گشت ازآن لشکر مشروطه‌خواه / شاه گرفتار وکسانش تباه
در نظرش گیتی تاربک شد / محبوسانه به سلانیک شد
باشد امروز گرفتار بند / تا چه زمان رای به قتلش دهند
ازپس او مملکت آزاد شد / خاطر مشروطه‌چیان شاد شد
بیعت کردند در آن اتحاد / با ملک راد، محمد رشاد
پادشها! این دگر افسانه نیست / از خودی است این و ز بیگانه نیست
ملت ماتم‌زده این می کند / هرکه چنان کرد چنین می‌کند
ملت عثمانی با ما یکی است / ما دو جماعت را مبدأ یکی است
ما دوگروهیم ز یک پیرهن / نیست میانه سخن از ما و من
روزی بودیم دو طفل صغیر / داد به ما مادر اسلام شیر
هر دو به هم گرم‌دل و مهربان / خدمت مادر را بسته میان
لیک شدیم از پی پیرایه‌ای / هریک مقهور کف دایه‌ای
ما همه مقهورکف دایگان / و آن همه از خیل فرومایگان
جمله پی مصلحت کار خویش / نیز پی گرمی بازار خویش
ما دو برادر را بر هم زدند / آتش از این فتنه به عالم زدند
اینک از آن جهل خبر گشته‌ایم / و از سر این معنی برگشته‌ایم
راه نماییم به حق‌، دایه را / تا نکِشد ذلت همسایه را
دایه از این معنی اگر سر زند / بی‌سببی ریشهٔ خود برکند
داربم امیدکه از فر بخت / وصل شوند این دو تناور درخت
شاخه فرازند و برآرند سر / ربشه دوانند به هر بوم و بر
باد خزان از همه سو می‌وزد / یک‌سره بر زشت و نکو می‌وزد
شاخهٔ زر گردد از او منحنی / لیک کند سرو، قوی‌گردنی
چون که قوی گردد بیخ رزان / چفته نگردد ز نسیم خزان
چون که به تنهایی باشد نهال / می‌شود از باد خزان پایمال
چون که تنیدند درختان به‌هم / شاخه کشیدند چه بیش و چه کم
خرم باشند و نیارند یاد / از تف برف و وزش تندباد
ای کاش‌، ای کاش! اگر اسلامیان / رسم دوبی را ببرند از میان
تا که به همسایه دلیری کنند / بار دگر جنبش شیری کنند
هرکه برون رفت ز یرلیغشان / خون شودش دل ز دم تیغشان
یاد کن از دولت عباسیان / وآن سخط و صولت عباسیان
کشورشان بد ز حد آسیا / تا به حد قارهٔ افریقیا
از در افریقیه تا خاک ترک / بد به کف آن خلفای سترک
کردندی طاعتشان را قبول / تا خط هند، از خط اسلامبول
زان که بد اسلام در آن ک به‌جد / یک جهت و متفق و متحد
لیک نفاق آمد و کرد آنچه کرد / تا که فتادیم بدین رنج و درد
ای همگی پیرو دین قویم / ای پسران پدران قدیم
سنی و شیعی ز که و کیستند؟ / در پی آزار هم از چیستند؟
جمله مسلمان و ز یک مذهبند / جمله سبق‌خواندهٔ یک مکتبند
دین یک و مقصد یک و مقصود یک / رهٔک و معبد یک و معبود یک
جمله یکید، ای ز یکی سر زده / دامن جهل و دودلی برزده
پند پذیرید ز امریکیان / پند پذیرفتن نارد زبان
عیسویان کاین علم افراختند / متحدانه به جهان تاختند
یک‌سره بردند ز عالم سباق / از مدد علم و دم اتفاق
ما ز چه بر فرع هیاهو کنیم / قاعدهٔ اصل ز پا افکنیم
شاه جهان‌، نادر فیروز فر / خود به جز این قصد نبودش دگر
روز نخستین که به بخت جوان / تاج به‌سر هشت به دشت مغان
سنی و شیعی به رکاب اندرش / یکسره فرمانبر و خدمتگرش
شد ملک راد به منبرفراز / لعل سخن‌سنج ز هم کرد باز
رشتهٔ گفتار به هر سو کشید / تا سخن از شیعی و سنی رسید
گفت‌خود این کین که جهانسوز شد / ز آل صفی مشعله‌افروز شد
یاوه‌سرایان ز خود بی‌خبر / یاوه سرودند به هر بوم و بر
شعلهٔ آن آتش جهل‌آزمای / سوخت بسی خرمن خلق خدای
هان ز نفاق و دودلی سرکشید / تا قدح عز وعلا درکشید
شاه منم‌، قول من افسانه نیست / هیچ دمی چون دم شاهانه نیست
شه که نکو گشت هنرها کند / وان دم شاهانه اثرها کند
لشکریانش که دو تیره بدند / قول ورا جمله پذیره شدند
شه شد از آنجا به عراق عرب / تا ببرد نیز نفاق عرب
کرد به بغداد یکی انجمن / گفت در این باب هزاران سخن
تا سترد از دل آنان بدی / بی‌سر و بن گشت نفاق خودی
پس بنوشتند به رد و قبول / نامه سوی حضرت اسلامبول
تا شه عثمانی از این اتفاق / دم زند و باز گذارد نفاق
او نپذیرفت و معاذیر جست / کار از این‌جهل تبه گشت‌و سست
وز پس چندی ملک هوشمند / تاخت سوی‌ملک‌خراسان سمند
تاکه بدین طرفه خیال سترگ / تازه کند یاری تاجیک و ترک
لیک به قوچان ز جهان دور شد / جانش از این مسئله مهجور شد
و امروز از نیروی علم و هنر / جهل و ستبداد نهان کرده سر
گیتی از عدل پر آوازه شد / جان و دل اهل خرد تازه شد
صلح‌ عیان گشت‌ و نهان گشت جنگ / نیست دگر هیچ مجال درنگ
هر دو به هم‌یاری‌قرآن کنید / آنچه سزاوار بود آن کنید
آن که مر این دین را بنیان نهاد / قاعدهٔ کار به قرآن نهاد
معنی قرآن ز میان برده‌اید / جان پیمبر را آزرده‌اید
عیسویان کاین همه جولان کنند / از پی گمنامی قرآن کنند
تا که بود ما را قرآن به‌دست / باشدمان رشتهٔ ایمان به‌دست
چون که بود قرآن‌، ایمان بود / این رود البته اگر آن رود
جهد نمایید در اجرای آن / توسعه بخشید به فتوای آن
فتوی قرآن چو شود آشکار / خصم شود رو سیه و شرمسار
مایهٔ آزادی دوران ما / جمله نهفته است به قرآن ما
تا نرود از کفتان این گهر / متفقانه بفرازید سر
تا رقبا دیگ هوس کم پزند / مدّعیان دست به دندان گزند
پادشهی راد و خردمند بود / پنج تنش زادهٔ دلبند بود
داد جداگانه‌، گرامی پدر / چوبهٔ تیری به کف هر پسر
گفت بنازم هله نیرویتان / درنگرم قوت بازویتان
چوبهٔ تیری که به‌دست شماست / درشکنیدش که مرا این هواست
جمله شکستند و درانداختند / کار به دلخواه ملک ساختند
از پس این کار، خردمند پیر / دست زد و بست به ‌هم پنج تیر
گفت که هان جمله تکاپو کنید / متفقا قوت و نیرو کنید
قوّت هر پنج جوان هژیر / شاید اگر بشکند این پنج تیر
هریک‌، چون تیر نشستند راست / کاین خم بازوی کمانگیر ماست
تیر چه باشد که تبر بشکنیم / جمله به اقبال پدر بشکنیم
پس همه پوران جوان پیش پیر / دست گشادند بر آن پنج تیر
هرچه فزون قوه و نیرو زدند / خود نه بر آن بلکه به بازو زدند
گفت پدر: کای پسران غیور / دست بدارید و میارید زور
هرچه فزون سخت‌کمانی کنید / صدمه به بازوی جوانی زنید
تیر جداگانه شکستید پنج / بی‌تعب پنجه و بی‌دسترنج
لیک چو هر پنج به‌هم بسته شد / بازوی هر پنج از آن خسته شد
تیر چو یک بود شکستن توان / لیک چوشد پنج نبیند هوان
پنج برادر چو ز هم بگسلید / راست مفاد مثل اولید
جمله به‌تنهایی خسته شوند / درکف‌بدخواه‌شکسته شوند
لیک چو هرینج به حکم وداد / گرد هم آیید وکنید اتحاد
دشمن اگر چند فزون باشدا / درکف هر پنج زبون باشدا
خوش بود ار ملت اسلام نیز / دست بشویند زکین و ستیز
زان که فزون است بداندیش ما / دشمن ملک وعدوی کیش ما
چارهٔ ما نیست به جز اتحاد / این ره رشد است فنعم‌الرشاد
پند همین است خموش ای بهار / جوی دل پند نیوش ای بهار
چارهٔ ما یاری دین است و بس / خاتمه الخیر همین است و بس