ملک‌الشعرای بهار › خیال مستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو می خوردی خیال بد میندیش / که از مستی خیال بد شود بیش
خیال بد چو افزون‌ شد، شر آرد / به ناگه عمر مظلومی سر آرد
زن ار داری دهی ناگه طلاقش / پس آنگه زار نالی در فراقش
پسر گر داری او را حیز خوانی / وزین حرفش سوی حیزی کشانی
رفیق ار داری او را زشت گویی / به‌تو خشم آورد زین زشت‌خویی
به نزدیکان فرستی زشت پیغام / بهٔاران می‌دهی صدگونه دشنام
چو کشتی کینه در قلب صمیمان / ندارد سود اگر گشتی پشیمان
چو رنجیدند یارانت کماهی / نبخشندت اگر صد عذر خواهی
نبخشندت وگر بخشند ناچار / تنک مغزت بخوانند وسبکسار
به مستی فکر بد جان را عذابست / وگر هرگزننوشی می‌، صوابست
به جای آن که در اصلاح کوشی / همان بهتر که هرگز می ننوشی
ز من گر بشنوی از می بکش دست / سگ دیوانه به از مردم مست