من و تو اخگرا! همسایگانیم / عجب نبود که با هم رایگانیم
اگرچه من ضعیفی بیپناهم / ولی همسایهٔ سرهنگ شاهم
شنیدم گفتی ای سرهنگ عیار / در اثبات خدا یک رشته اشعار
نهادی نام «بیچوننامه» آن را / به بیچوننامه چون بستی میان را
به کشف مشکلی همت نمودی / دلیری کردی و جرئت نمودی
حکیمان را در این ره پا به سنگست / درین وادی کمیت جمله لنگست
اگر در قعر دربا ماهیئی کور / برون آرد سر از این معدن نور
بشر هم پی برد از سرّ بیچون / تعالی وصفه عما یقولون
بدان حضرت نظر گاهی نداریم / که غیر از پنج حس راهی نداریم
برون زین پنج ره، ره نیست جان را / که جان زین پنجره بیند جهان را
حواس پنج اگر پنجاه بودی / خرد را کی به صانع راه بودی
خرد را پالهنگ از این حواس است / ولی صانع برون از این قیاس است
گرفتم آن که صانع را توان دید / چو در اکناف عالم نور خورشید
چواو را نیست ضدی، کی هویداست / که هر چیزی به ضدخویش پیداست
اگر ظلمت نبودی در زمانه / نداری کس ز نور خور نشانه
خدا دریا و این عالم سبوئیست / سبو را ز آب دریا آبروئیست
کجا ظرفی که پر از آب دریاست / خبردار از تک و پایاب دریاست
خرد را اندرین ره دستگه نیست / به حق جز با شهود و کشف ره نیست
رهی هرچند در اثبات رب نه / ولی اثبات رب چندان عجب نه
عجب دارم من از آن پاکرائی / که گوید نیست عالم را خدائی
چو در اثبات او عقل است ابتر / به نزد عقل انکارش عجبتر
امید وبیم وهم و فکر و پندار / خرد را میکشد تا عرش دادار
گذر سازد به چندین ریسمانها / خرد، چون بندباز از آسمانها
بدین اسبابهای بیکرانه / دهد از هستیش لختی نشانه
چو والاتر بود از وهم، جاهش / خرد عاجز شود با دستگاهش
چو زین اسباب اثباتش نشاید / به نفیش بیش از این اسباب باید
دگرکاثبات حق اصلی قدیم است / بشر را این طریقی مستقیم است
جهان را یاد حق ذکری مدید است / ولی انکار حق فکری جدید است
طبیعی نفی صانع را ندا کرد / دلیل او را سزد کاین ادعا کرد
وجود اصلاست و اعدامند موهوم / که عالم را وجودی هست معلوم
چو بر هستی است اصل کار عالم / وجود حق بود اصلی مسلم
چو هستیهست خود اصل اصیلی / موحد را نمیباید دلیلی
ولی آن کو به صانع نیست قائل / براهین باید او را و دلایل
خرد چون مانده عاجز در صفاتش / تو عاجزتر شوی در نفی ذاتش
به بودش گشته حیران فکر دانا / به نابودیش چون گردی توانا؟
بود اثبات واجب صعب و دشوار / ولی صد ره از آن مشکلتر، انکار
گرفتم آن که نابودی اصیل است / جهانِ بوده بر بودش دلیل است
وگر نادیدنش را میخلافی / نبودن را ندیدن نیست کافی
بسامحسوس، کانوهماستو بازی / بسا دیدن که کذبست و مجازی
چه بس اشیاء نامرئی و پنهان / که موجودند نزد عقل و برهان
شدی قائل به یک برهان ساده / که باشد شمس گردان ایستاده
به برهانی دگرگشتی تو خستو / که باشد خاک ساکن در تکاپو
ز حس بربند لب برهان فراز آر / که بیبرهان نیاید راست انکار
و گر در نفی حق برهان نداری / سزد کایمان به اصل کلی آری
وگر وجدانت نپذیرد شهاده / برو در سایهٔ فکر و اراده
که راهی رفته و رائی رزین است / صلاح مردم دنیی درین است
خدا مرهم نه دلهای خسته است / تسلیبخش دلهای شکسته است
خدا سرمایهٔ امید و بیم است / که اصلاحات را رکنی قویم است
خدا تعدیلفرمای هوسهاست / خدا اندازهبخش ملتمسهاست
بدی کز آز و کین قوت پذیرد / صدی هشتاد ازو تخفیف گیرد
خدا باشد به نزد اهل بینش / نگهدار نظام آفرینش
دگر چون مردم گیتی ز آغاز / به ذات صانعی گشته همآواز
ازوبش بیم، وقت زشتکاری / بدو در نیکیش امیدواری
اگر گوییش عالم را خدا نیست / سرانجام وجودت جز فنا نیست
شکستهدل شود گر راستکار است / درندهتر شود گر بد شعار است
تو خواهش عجز خوان، خواهیسعادت / بشر با ذکر یزدان کرده عادت
اگرگوید به ترک عادت خویش / بلای اجتماعی آیدش پیش
کنون کز صد، نود یزدان ستایند / بدین یزدان ستایی، دیو رایند
معاذالله کزین یزدان ستایی / برون آیند و این بیم خدایی
بشر با قید دین دزدند و کافر / چو قید دین زنند، الله اکبر!
تو را گر حس همدردیست با خلق / مهل تا افکند دور این کهن دلق
مشو منکر بهل انکار منکر / ز من گر نشنوی، بشنو ز «اخگر»
که بیچوننامهاش قولی صوابست / از آتش خاسته است اما چو آبست