ملک‌الشعرای بهار › از تهران تا قمصر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از تدریس فارغ شد دماغم / مه خرداد، خرم گشت باغم
دماغ از درس و بحث علم خسته / سر فارغ زمانی نانشسته
نکرده ساعتی رفع کسالت / شد از فرهنگ کاری نو حوالت
حوالت رفت شغلی ناگهانی / کسالت‌بخش و سخت و رایگانی
به کار امتحانات کذائی / فزوده سال پنجم بر نهائی
ز تهران و ولایات و ایالات / به یکجاگرد شد کل کمالات
فزون از صدهزار اوراق درهم / به معنی متحد چون نقش دِرهم
همه انموذج افکار منحط / غلط املا و بد انشاء و بد خط
سئوالاتی عجایب در عجایب / جواباتی غرایب در غرایب
چو بود از روی بی‌ذوقی سئوالی / نیفزاید به کودک جز ملالی
گل بدبوی‌، بد بوبد گلابش / سئوال خام‌، خام افتد جوابش
ادیبانی که این پرسش نوشتند / نیندار گول و نادان‌، بدسرشتند
همانا تا مرا مغرض نخوانی / سئوال این بود بشنو تا بدانی‌:
«‌بدی و وام و بیماری‌، سه یارند / که گر هستند اندک‌، بی‌شمارند»
سئوالی جامع و بحثی تمام است / به‌صورت‌پخته ،‌درتحقیق‌خام‌است
جواب این سئوال از طفل مکتب / چه خواهد بود جز تکرار مطلب
« که‌بدکردن‌بد است‌و،‌دین دین است / سلامت‌هرکسی‌رانصب‌عین‌است‌»
براین‌مطلب که‌خود عین سئوالست / فزودن‌، موجب رنج و ملال است
دگر پرسش‌، معانی و بیان بود / ز تشبیهات و از اقسام آن بود
بود سی سال کاین بحث مفصل / شدست از یاد، چون شرح مطول
قناعت شد ز ملا سعد تازی / به «‌وطواط‌» و به «‌شمس‌قیس‌» رازی
دوباره زنده کردندش افاضل / که باقی را چو خود سازند فاضل‌!
دماغ خلق را معیوب کردند / خداشان‌اجر بخشد، خوب کردند!
تماشا داشت پاسخ‌های ایشان / تقلب‌ها و الفاظ پریشان
رهم از خانه تا دارالفنون بود / همه جا آفتابم رهنمون بود
هواگرم و من لاغر پیاده / رهم از نیم فرسنگی زیاده
«‌اتل‌» در زیر پای پولداران / درشگه بی‌اثر، چون مهر یاران
درین اثنا کف پایم تول کرد / برآمد دمّل و دکتر عمل کرد
سفارش کرد کز جایت مخور جم / مده پاسخ به دعوت‌های مردم
بگفتم عذر دعوت هست آسان / بغیر از دعوت آقای مهران
که در دارالفنون مشغول کار است / همه روزه مرا در انتظار است
دکتر فزون ز اندازه غرغرکرد / ز دلسوزی تغیرکرد دکتر
تغییرهای دکتر بی‌اثر شد / کف پا نیزهرساعت بترشد
نپنداری که این حرف جفنگیست / که‌هرجا پای‌لنگی‌هست سنگیست
چه درد سر دهم‌، تا نیمهٔ تیر / کمان شد پشتم از اوراق بی‌پیر!
ز فرط کار چسبیدم به سیگار / شد از سیگار حلق‌ و معده افکار
درآمد بلعجب ضعفی روان کاه / بماند از مرگ تا من‌، اندکی راه
تبی آمد خفیف و ضعف بسیار / بلای معده باری بر سر بار
در آن حالت رفیقی از در آمد / مرا چون جان شیرین در برآمد
مرا دید از رمق چیزی نمانده / دگر از مرگ پرهیزی نمانده
بگفت این هفته می‌میری‌، فلانی / مگر از جان خود سیری فلانی‌؟
بگفتم سیر کَس از جان خود نیست / ولی مرگ اندرین اوقات بد نیست
شود راحت به مردن شخص عادی / ز نامردی و یا از نامرادی
. اگر نامرد بُد، کز پا نشیند / وگرنه روی نامردان نبیند
جوابم داد یار از روی حکمت / که بایدکرد هر دم شکر نعمت
بیا تا سوی قمصر بار بندیم / دو روزی بر بروت ری بخندیم
چو نفت‌اندود شد این طاق ادکن / هزاران شمع خاموش‌، گشت روشن
من و یاران به رخش آهنین‌پی / نشستیم و برون جستیم از ری
میان شهر تهران و قم‌، آن شب / نخوابیدیم و می‌راندیم مرکب
«‌اتل‌» سنگین و بار ما ز حد بیش / به تنها میزبان از ده عدد بیش‌ا
میان راه پنچر گشت رهوار / فرو ماندیم یک ساعت ز رفتار
سیاوش‌وش نه از آتش گذشتیم / که در آتش سمندروارگشتیم
میان قریهٔ «‌دهناد» و «‌سن‌سن‌» / قصیل طاقتم را پاک زد سن
همی تابید خورشید جفاجو / گهی ازپشت سر، گاه از بر رو
توگفتی داغ از آتش برآرند / مرا برگردن و عارض گذارند
ز باد سام‌، صحرا پر علو شد / «‌اتل‌» از شدت گرما جدو شد
به گوشت‌ خورده ریگ و باد سامش / به گوش و چشم ما آمد تمامش
ز پس خورشید و باد سام از پیش / کباب خوبش دیدم در بر خوبش
سموم شوره‌زار و آفتابم / نمک پاشیدی و کردی کبابم
کبابی‌، گوشت‌ها را لخته سازد / برآتش نرم نرمک پخته سازد
چو شد پخته نمک پاشد سراسر / نهد بر خوان و بگذارد برابر
بود طباخ کاشان بی‌سرشته / نمک پاشد، کند آنگه برشته
بود در دست این طباخ رهزن / نمکدان و تنور و بادبیزن
اگر خواهی کباب آدمیزاد / ز «‌سنسن‌» عصر شو تا «‌طاهرآباد»
بدین خوبی کباب با نمک نی / دربغا یخ نی وآب خنک نی
غرض چون شد ز گرما حالتم زار / به ابراهیم گفتم کای وفادار
مگر ملزم شدیم ای یار دلخواه / که این ساعت بپیماییم این راه
بگفت آری‌! به خون‌سردی و خنده / ولی غافل ز خون گرم بنده
چو دید ابرام و بی‌تابی من را / عوض کردیم جای خویشتن را
به پشت گردنش تابید خورشید / ز پهلو باد سامش ریگ پاشید
شکسته شیشه و جای حذر نی / ز پشت و پیش جز داغ و شرر نی
شوفر را گفت در گرما چنین سیر / برای چرخ‌ها خوبست یا خیر؟
شوفر دانست کار جمله زار است / خلیل الله با آذر دچار است
بگفت از هر طرف آتش ببارد / درین گرما رزبن طاقت ندارد
رسیدیم از قضا در جو کناری / قناتی‌، آبگیری‌، بیدزاری
اتل را راند در زیر درختی / به زیر سایه آسودیم لختی
قناتی سرد و بید سایه کستر / شکنج آبدان چون جعد دلبر
دهان و بینی و چشم و سر و گوش / میان آب سرد افتاد از جوش
ولی از سوی مغرب باد نکبا / هنوز افشاندی آتش بر سر ما
کباب‌، از باد سوزان‌، گردن و روی / ولی یخ بسته دست اندر ته جوی
بهشتی بد به دوزخ چیره گشته / بهشت استاده دوزخ رد نگشته
و یا خود آتش نمرود بوده / براهیم این زمان در وی غنوده
گلستان گشته آتش زیر تابش / ولی پیدا شرار اندر هوایش
برافکندند زیلویی لب جوی / خلیل افتاده چون من روی زیلوی
بیاوردند انگور رسیده / سیاه و سرخ و زرد و تازه چیده
یکی چون دیدهٔ آهوی دشتی / یکی چون لعل حوران بهشتی
یکی چون روی عاشق روز هجران / یکی چون اشگ مهجوران حیران
شوفور نیز اندران فرصت به ‌ماشین / فشاند آب خنک در جوی پایین
برستیم اندر آن ساعات معدود / به الطاف خلیل از نار نمرود
از آنجا تا به کاشان تازتازان / ز کاشان تا به قمصر نازنازان
غرض تا پشت قمصر حال این بود / که صحرا آهنین‌، باد آتشین بود
بدان گرما چنان رفت از تنم زور / که در قمصر فزرتم گشت قمصور!
بلی کار جهان دائم چنین است / زمانی آشتی‌، گاهی به کین است
جهان هر لحظه‌ای دنگش بگیرد / گهی صلح و گهی جنگش بگیرد
جهان هر دم رهی در پیش دارد / به دستی نوش و دستی نیش دارد
زمانی بر جگرها می‌زند نیش / زمانی نوشدارو می‌نهد پیش
اگر نگریزد از میدان او مرد / شود پیروز در پایان ناورد
ولی افسوس از این انسان مضطر / که عمر او کم است و صبر کمتر!