ملک‌الشعرای بهار › صخر شرید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سخن صخر شرید است مثل / از پس واقعهٔ ذات اثل
بود از ابطال عرب‌، صخر شرید / پیش از اسلام به‌عهدی‌، نه بعید
بود این صخر از ابناء سلیم / داشت با آل اسد کین قدیم
رفت و راند از اسد اشتر دوهزار / وز پسش خیل اسدکشت سوار
بُد ربیعه پسر ثور زعیم / حمله بردند بر ابناء سلیم
حرب افتاد به دشتی که عرب / دشت ذات الاثلش داد لقب
صخر برگشت و یکی تیغ آهیخت / حرب را با پسر ثور آویخت
پسر ثور زدش نیزه به‌بر / نیزهٔ جان شکر و جوشن در
طعن‌، کاری بُد و جوشن بدرید / سرنیزه به تهیگاه رسید
حلقهٔ جوشن از آن زخم درشت / شد فرو در شکمش چار انگشت
صخر از آن زخم به بستر خوابید / سالی از آن الم آرام ندید
در پرستاری وی همسر و مام / کرده بر خوبشتن آرام حرام
ره‌نوردی مگر از راه رسید / زن او دید و ز حالش پرسید
گفت در رنج و عذابم شب و روز / بی‌ نصیب‌ از خور و خوابم‌ شب‌ و روز
راحتی هست به یأس و به امید / یأس و امّید ازین خانه رمید
به نگردد که دلم شاد شود / نه بمیرد مگر از یاد شود
روز دیگر کسی از راه گذشت / حالش از مادر او جویا گشت
گفت درمان شود انشاء الله / خوش و خندان شود انشاء الله
من نه مادر که کنیز صخرم / برخی جان عزیز صخرم
گرد سرگردم و درمان کنمش / جان ناچیز به قربان کنمش
صخر، آن هر دو سخن بازشنید / مژه تر کرد و ز دل آه کشید
گفت سلمی زن خوشمنظر من / شد ملول از من و از محضر من
لیک مادر ز ملال آزاد است / دل زارش به امیدی شاد است
زن کجا همسر مادر باشد؟ / کی مه و مهر برابر باشد؟
آن که زن همسر مادر دارد / وان دو را قدر، برابر دارد
روزش ار تیره شود هست بجا / زن کجا، مادر پر مهر کجا