ملک‌الشعرای بهار › بی خبری‌!| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بدانم که جهان دگری است / وز پس مرگ همانا خبری است
ننهم دل به هوا و هوسی / واندر این نشأه نمانم نفسی
ای دریغا که بشر کور و کرست / وز سرانجام جهان بی‌خبرست
کاش بودی پس مردن چیزی / حشری و نشری و رستاخیزی
پس این قافله جز گردی نیست / بدتر از بی‌خبری دردی نیست
مخبران را ز دلیل امساکست / گفته‌های همه شبهت ناکست
آن که خود نیست ز مشهود آگاه / کی به اسرار نهان جوید راه‌؟
انبیا حرف حکیمانه زدند / وز پی نظم جهان چانه زدند
حکما راست‌ درین بحث‌، خلاف / نسزد کرد چنین کعبه طواف
عارفانی که ز راز آگاهند / جملگی محو فنا فی الله‌اند
همه گویندکه بی‌چون و چرا / نیست موجود دگر غیر خدا
آدمی جزء وجود ازلست / چون وجود ازلی لم‌یزل است
روح یک روح و صور بی‌پایان / وین بدن‌ها همه ‌زنده‌است به‌جان
قطره‌ای آب ز دریا بگسست / عاقبت نیز به دریا پیوست
می‌رسند از دو ره خم در خم / شیخ اشراق و «‌انشتین‌» بهم
تازه‌، این فاتحهٔ بی‌خبری است / تازه‌، باز اول کوری و کری است
من نیم این بدن پر خط و خال / کیستم من‌؟ خرد و عشق و خیال
قوهٔ حافظه با این ابزار / می کند کار به لیل و به نهار
گرم سیرست درین دهر سپنج / می‌برد لذت و می‌بیند رنج
من خود این مشگ پر از باد نیم / من به جز حافظه و یاد نیم
گر بود زنده و گر مرده تنم / تاکه این حافظه باقی است‌، منم
وگر این حافظه از تن برود / من و مایی زتو و من برود
گر رود حافظه بیرون از سر / نتوان گفت که باقی است بشر
شک‌ ندارم که ‌قدیمی است وجود / تا ابد نیز نگردد نابود
گاه پروانه و گه شمع شود / گه پراکنده‌، گهی جمع شود
لیکن ‌این‌ «‌من‌» که بود طفل حیات / یعنی این حافظه و ادراکات
کر به یک عارضه شد دور از تن / نیست باقی من و شخصیت من
و گر این روح بقایی دارد / وین سخن راه به جایی دارد
همچنان کز رحم آمد بیرون / چون ازین نشاه قدم زد بیرون
شعلهٔ حافظه خاموش شود / وانچه دیده است فراموش شود
زندگی‌حاصل این آب و هواست / منحصر درکرهٔ کوچک ماست
زندگانی ز تصادف زاده / واتفاقی است شگرف افتاده
نیست روشن که در اقمار دگر / زین تصادف شده باشند خبر
اولی داشته بی‌چون و چرا / لاجرم خاتمتی هست ورا