ملک‌الشعرای بهار › تنبلی عاقبتش حمالی است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو نفر بچهٔ مقبول قشنگ / نام این سنجر و آن یک هوشنگ
هر دو همبازی و همقد بودند / راه یک مدرسه می‌پیمودند
بود سنجر ننر و دردانه / باعث زحمت اهل خانه
تا کسی حرف به سنجر می‌زد / دهنش کج شده و عر می‌زد
به کسی هیچ نمی‌کرد سلام / داشت عادت به دروغ و دشنام
صبح‌ها دیر ز جا برمی‌خاست / پس‌نمی‌رفت سوی‌مدرسه راست
بین ره خنده و بازی می‌کرد / به‌ دکان دست ‌درازی می کرد
دست‌و رو هیچ‌نمی‌شست‌به آب / چرک می کرد ورق‌ های کتاب
صبح‌ها هیچ سر درس نبود / از کسی در دل او ترس نبود
روز و شب‌ شاکی‌ از آن‌ طفل صغیر / پدر و مادر و استاد و مدیر
متصل خنده به مردم می‌کرد / قلم و کاغذ خود گم می‌کرد
بود هوشنگ‌ به عکس‌ سنجر / پسری ساعی و با عقل و هنر
مادرش دائم از و راضی بود / اهل منزل همه از او خوشنود
زودتر از همه رفتی سر درس / از خدا در دل او بودی ترس
درس می‌خواند شب‌ از روی کتاب / مشق خط کرده و می‌کرد حساب
پدرش کوشش هوشنگ چو دید / از پی تربیتش رنج کشید
چون که در داخله تحصیل نمود / به سوی خارجه تعجیل نمود
سینه‌اش از همه علمی پرگشت / رفت در خارجه و دکترگشت
رفت و برگشت یکی دانشمند / پدر و مادرش از وی خرسند
زن گرفتند برای هوشنگ / از ‌یکی طایفهٔ با فرهنگ
دختری بود هنرمند و ظ‌ریف / خوشگل‌ و باشرف‌ و پاک و عفیف
دید هوشنگ و پسندید او را / از همه طایفه بگزید او را
زن و شوهر چو بهم یار شدند / خانه‌ای خوب خریدار شدند
روز اسباب‌کشی چون برسید / گفت هوشنگ که حمال آرید
بود حمالی تریاکی و خوار / عاجز و مضطر و بیکاره و زار
گفت هوشنگ‌: که ای بیچاره‌! / از چه هستی تو چنین بیکاره‌؟
از چه این‌قدر کثیفی آخر؟ / لاغر و زرد و ضعیفی آخر؟
گفت حمال که گشتم عاجز / چون که من درس نخواندم هرگز
مادرم مُرد و پدر نیز بمرد / مدعی مال مرا یکسره برد
من که بی‌علم و سلندر بودم / مدتی این در و آن در بودم
گه عرق خوردم و گه بنگ زدم / تاکه تریاکی و الدنگ شدم
پس ازآن ناخوش و بیچاره شدم / عاقبت مفلس و اینکاره شدم
کرد هوشنگ چو بسیار نظر / دید او هست مثال سنجر
گفت‌ هوشنگ‌: تو سنجر هستی‌؟ / گفت آری‌، زکجا دانستی‌؟
گفت‌:‌ این‌بر همه‌ مردم حالی است / تنبلی عاقبتش حمالی است
هرکه او می کند از درس فرار / آخرکار شود مفلس و خوار