ملک‌الشعرای بهار › سلام به هند بزرگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز خنگ فکرتم جولان گرفت / فیل طبعم یاد هندستان گرفت
تا خیالم نقش روی هند بست / یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست
بلبل فکرم خوش آوایی نمود / طوطی طبعم شکرخایی نمود
بسته‌ام پاتاوه بر پای نیاز / تا شود در هند آن پاتاوه باز
دل اسیر حلقهٔ زنجیر هند / جان فدای خاک دامن گیر هند
بس‌ملاحت‌هادرآن‌خاک‌و هواست / هند را کان نمک خواندن رواست
آن‌نمک‌زاری که خاکش عنبر است / خار اوچمپا، خسش نیلوفر است
هرکه رفت آنجا نمک‌پالود شد / سادگی افکند و رنگ‌آلود شد
جان فدای آن نمکزار سیاه / بی‌نمک، آن‌جا نمی‌روبد گیاه
فکرها رنگین و رنگین جوی‌ها / رنگ بیرنگی عیان بر روی‌ها
لشکر یونان از آنجا رم گرفت / عـبرت ازکار بنی آدم گـرفت
شدعرب‌درهند و وحدت‌پی فکند / عاقبت آنجا عرب هم نی فکند
ترک آنجا ترکی از سرواگرفت / فارسی بود آن که آنجا پا گرفت
ایزدی بود آشنایی‌های ما / آشنا داند صدای آشنا
هند و ایران آشنایان همند / هر دو از نسل فریدون و جم اند
آن که کندم خورد و دور ازخلد ماند / در سراندیب آمد و گندم فشاند
خاک هند از خلد دارد بهره‌ها / رنگ آن گندم عیان بر چهره‌ها
گرچه گندم‌گون و میگون آمدیم / هر دو از یک خمره بیرون آمدیم
چون «‌دیوژن‌» خم‌نشینان حقیم / وز «‌فلاطون‌»‌ و «‌دیوژن‌» اسبقیم
ساغری گیر از می عرفان هـند / نوش باد پارسی گویان هند
یادی از مسعود سعد راد کن / بعد یاد «‌رونی‌» استاد کن
آن که چون سعدی سخنگویی نو است / بلبل گلزار دهلی «‌خسرو» است
خمسهٔ «‌خسرو» که تقلیدیست فرد / با حکیم گنجوی جوید نبرد
طبع پاکش مایه‌دار فکر بود / صدهزاران بچه زاد و بکر بود
با «‌حسن‌»‌ صد لطف‌ و گرمی توأم‌ است / در کلامش آتش و گل با هم است
بزم‌ «‌اکبر» شد ز «‌فیضی‌» فیض باب / دکهن‌از «‌بوالفضل‌» وفیضی‌یافت آب
طبع‌ عرفی‌ خون ‌به‌ مضمون ‌راه جست / داد، داد لفظ و معنی را درست
با کلیمش ساحران را نیست تاب / کس‌نگفت‌آخرسه‌بیتش را جواب
از نظیری و ظهوری دم مزن / هند و ایران را دگر بر هم مزن
گر ز تبریز است یا از اصفهان / هست صائب طوطی هندی زبان
خاک آمل دامنش از دست داد / لاجرم طالب به هندستان فتاد
چون کسی را صنعتی غالب بود / می‌شتابد هرکجا طالب بود
از همایون گیر تا شاه جهان / شاعران را بود هند آرام جان
هند بازار خرید ذوق بود / هند یکسر عشق‌ و شور و شوق بود
صنعت و ذوق و هنر ترکیب یافت / کاروان‌ها جانب دهلی شتافت
بس روان شد کاروان در کاروان / تنگ‌های دل پر ازکالای جان
رشک غزنین گشت بزم اکبری / نغمه‌خوان هر سو،‌هزاران عنصری
بزم نورالدین‌، گلستانی دگر / درگه نور جهان‌، جانی دگر
بذله‌گو از شاه تا بانو همه / پیش یک مصرع زده زانو همه
جوشد ایهام و مثل چون موج آب / نکته‌بر هر موج خندان چون حباب
کار تاربخ و تتبع تازه گشت / صنعت انشا بلند آوازه کشت
در لغت فرهنگ‌ها پرداختند / لعب‌ها در دین‌و حکمت باختند
کار نقاشی بسی بالا گرفت / خوبسی پایهٔ والاگرفت
صنع معماری بسی پیرایه یافت / ذوق حجاری فراوان مایه یافت
ثروت و جاه و رفاه و خرمی / صلح وعیش و خوشدلی و بیغمی
چشم شور اختران را خیره کرد / هرطرف‌خصمی‌بر ایشان‌چیره کرد
گرچه امروز آن جلال و جاه نیست / هیچ کس از راز دهر اگاه نیست
نیست گر آن کروفر، نظمی بپاست / رفت اگر آن کیف‌، کیفیت بجاست
نیست گر دهلی ز اکبر پرخروش / می‌زند هرکوشه دیگ علم جوش
ور نمی‌خندد بهرگل صد، هزار / باز نالد قمریئی بر شاخسار
«‌غالبی‌» آمد اگر شد طالبی / شبلیئی هست ار نباشد غالبی
«‌بیدلی‌» گر رفت «‌اقبالی‌» رسید / بیدلان را نوبت حالی رسید
هیکلی گشت از سخنگوبان بپا / گفت‌: کل الصید فی جوف الفرا
قرن حاضر خاصهٔ اقبال گشت / واحدی کز صدهزاران برگذشت
شاعران گشتند جیشی تارومار / وین مبارز کرد کار صد سوار
عالم از حجت نمی‌ماند تهی / فرق باشد از ورم تا فربهی
تیغ همت راین ای هند عزیز / با فسان جرئت و امّید، تیز
صنعت و علم و امید و اتحاد / کسب کن تا وارهی زین انفراد
«‌بار دیگر از ملک پران شوی / آنچه اندر وهم ناید آن شوی‌»
نکته‌ای گویم‌، سخن کوته کنم / خاطر پاک تو را آگه کنم
شمه‌ای در حال و استقبال تو / هان نه من گویم‌، که گفت اقبال تو
زندگی‌جهد است‌و استحقاق نیست / جز به علم انفس و آفاق نیست
گفت حکمت را خدا، خیرکثیر / هرکجا این خیر را دیدی بگیر
فارغ از اندیشهٔ اغیار شو / قوّت خوابیده‌ای‌، بیدار شو»
ناامیدی حربهٔ اهریمن است / پیشش امّید آسمانی جوشن است
جوشن امّید را بر خود بپوش / روز و شب تا جان به ‌تن ‌داری بکوش
خویش را خوار و زبونِ کس مدان / در نبرد زندگی واپس مدان
زین قناعت‌پیشگی پرهیز کن / مرکب همت به جولان تیز کن
همت از آمال کوچک بازگیر / تا فرازکهکشان پروازگیر
این کسالات و تن‌آسانی بس است / تربیت‌آموز، نادانی بس است
زندگی جنگست و تدبیر معاش / زندگی‌خواهی‌،‌چو مردان کن تلاش
فقر و درویشی تباهت می‌کند / در دو عالم روسیاهت می کند
فقر و درویشی در استغنا نکوست / با غنا،‌شو صوفی‌و درویش دوست
با بزرگی و غنا درویش باش / با تواضع پادشاه خویش باش
کر بترسی درد و رنجت در قفاست / خیز و جنبش کن که گنجت زیر پاست
جز یکی نبود سراپای وجود / قطره قطره محو دریای وجود
از جدایی بگذر و مأنوس باش / قطرگی بگذار و اقیانوس باش
جز به‌راه یکدلی سالک مباش / محو یکتایی شو و مشرک مباش
کفر دانی چیست‌؟ کثرت ساختن / از یکی سوی دوتایی تاختن
سوی‌و‌حدت پوی و دست‌از شرک‌شوی / متحد باش و به ترک کفر گوی
ای بهار از هند دم با من مزن / بیش از این بر آتشم دامن مزن
کز فراق هند بس دلخسته‌ام / نام هند است این که بر خود بسته‌ام
نام اصل هند باشد مه بهار / جذب گردد که به مه بی‌اختیار
من بهارکوچکم در ری مقیم / دل‌طپان از فرقت هند عظیم
طوطی بازارگانم من مدام / طوطیان هند را گویم سلام
ز آرزوی دیدن یاران هند / می‌چکد از دیده‌ام باران هند
آرزو بر نوجوانان عیب نیست / لیک بر پیران فزون زین عیب چیست‌؟
عمر من ‌در زحمت‌ و محنت گذشت / می‌روم اکنون سوی پنجاه و هشت
در چنین هنگامه چالاکی سزاست / من نیم چالاک و دوران بیوفاست
لاعلاج از دور بوسم روی هند / روی گبر و مسلم و هندوی هند
پس پیامی می‌فرستم سوی یار / در لطافت چون نسیم نوبهار
گویم ای هند گرامی شاد باش / سال و ماه از بند غم آزاد باش
از سر اخلاص داریم این پیام / هان سخن کوتاه کردم والسلام