ملک‌الشعرای بهار › انسان و جنگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی لب فروبسته بودم ز حرف / خرد غرق اندیشه‌های شگرف
درآمد بت مهربانم به بر / خرامنده بر سان طاوس نر
همه مهر و خوش‌خویی و نیکویی / بدیع‌ است‌ با نیکویی خوش‌خویی
به دست اندرش نامه‌ای از فرنگ / سخن‌ها درو بر ز پیکار و جنگ
که قیصر به دریا سپه رانده است / به‌آب‌اندرون آتش افشانده است
نوین مرزیان زین برآشفته‌اند / به بیغاره بر چیزهاگفته‌اند
ازین پس به دریاست جنگی بزرگ / میان عقاب و نهنگ سترگ
ببینیم تا بال و پر عقاب / بریزد درین پهن دربای آب
و یا گرده‌گاه دلاور نهنگ / زمانه بدرد به روئینه چنگ
برآشفت و گفت این چه دیوانگیست / نه‌خون ریختن رسم فرزانگیست
گروهی که در کینه پیچیده‌اند / چه از مهربانی زیان دیده‌اند
یکی بنگر از دیده دوربین / به‌پایان این رزم و پرخاش وکین‌!
بدوگفتم ای ازدر آشتی / تو ز اندیشه‌ام بند برداشتی
کس این جنگ را دیر برنشمرد / ز خرداد و از تیر برنگذرد
وگر بگذرد، نیز پایانش هست / جهان شست‌ خواهد ز خونابه‌ دست
بشوید جهان دست‌، لیک آدمی / همی‌ تا بود جنگ جوید همی
که مردم به جنگ اندر آماده‌اند / ز مادر همه جنگ را زاده‌اند
رود جنگ آنگه زگیتی به در / که نه ماده برجای ماند، نه نر