ملک‌الشعرای بهار › اسلحهٔ حیات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سگی ناتوان با سگی شرزه گفت / که رازی شنیدستم اندر نهفت
که تلخ است خون سگان سترگ / از آن ناگوار است درکام گرگ
اگر بود شیرین چون خون بره / بخوردند خونمان ددان یکسره
ز شیرینی خون‌، بره تلخ کام / سگ‌از تلخی‌خون‌پر از شهد جام
جوابش چنین داد آن شرزه‌سگ / که‌ای نازموده ز هفتاد، یک
بره چون سگان گر دهان داشتی / در آن چار زوبین نهان داشتی
بجای گران دنبه بودیش گاز / به‌جای سم گرد چنگ دراز
نبودی ازو گرگ را هیچ بهر / شدی‌خونش درکام بدخواه زهر
نه‌آنست‌شیرین نه شور است این / که‌ بی‌زوری ‌است ‌آن و زور است ‌این
نه‌این‌نوش‌درخون شیرین اوست / که‌ در چنگ و دندان‌ مسکین ‌اوست
به خون من این تلخی معنوی / ز دندان تیز است و چنگ قوی
سخن اندرین پنجهٔ آهنی است / وگرنه که خون سگان تلخ نیست
چو با ما نیامد فزون زورشان / به‌بهتان خرد داشت معذورشان
به خون تلخی ما درآویختند / وزین شرم خون بره ریختند
کسی چون ز کاری بماند فرو / یکی حکمت انگیزد از بهر او
بهارا فریب زمانه مخور / وگر خورده‌ای جاودانه مخور
به سستی مهل تیغ را در نیام / کجا مشت باید مفرما سلام
که گر خفت گرگی به میدان کین / به تن بردرندش سگان پوستین
سگ ‌شرزه‌شو، کِت‌بدارند دوست / نه مسکین بره کت بدرند پوست