ملک‌الشعرای بهار › اتق من شر من احسنت الیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی مرد خودخواه مغرور دون / درافتاد روزی به تنگی درون
در آن تنگی و بستی آه کرد / رفیقی بر او رنج کوتاه کرد
رهاندش ز بیکاری و کار داد / فراوان درم داد و دینار داد
همش‌ نیکویی کرد و احسان نمود / به نامرد نیکی و احسان چه سود
چنان کار آن سفله بالا گرفت / که بر جایگاه گزین جاگرفت
چو خودخواه‌ از آن‌ حالت‌ زار رست / میان را به کین نکوکار بست
زمانه یکی بازی آورد راست / که مرد نکوکار ازو کار خواست
در آغاز بیگانگی‌ها نمود / چو داد آشناییش رخ وانمود
بخندید چون زاری مرد دید / رخش سرخ شد چون رخش زرد دید
چنان لعب‌ها با جوانمرد باخت / که ‌سوز درون ‌استخوانش گداخت
چنان خوار کردش بر انجمن / کزان کار بگذشت و از خویشتن
بداندیش از آن شیوه سرمست شد / که پیشش ولی نعم پست شد
یکی گفتش از آشنایان پار / که این شوخ‌چشمی چه بود ای نگار
بدو گفت یک‌ روز من پیش اوی / بدان حال رفتم که زن پیش شوی
مراگرچه از مهربانی نواخت / ولی مهر او استخوانم گداخت
مرا خندهٔ گرم او سرد کرد / دوایش دلم را پر از درد کرد
به خودخواهی‌ام ضربتی خورد سخت / بنالیدم از نابکاری بخت
که چون من کسی نزد چون او کسی / به حاجت رود، ننگ باشد بسی
مرا گر همی راند با ضجرتی / از آن به که بنواخت بی‌منتی
گرم دور می کرد بودم به‌آن / که کامم روا کرد و منت نهان
نیارستم این غم ز دل بردنا / چنان ناخوشی را فرو خوردنا
شد احسان او لجهٔ بی‌کران / که‌ خودخواهیم غرق گشت اندر آن
پی رستن از آن غریونده زو / زدم پنجه بر آن که بد پیشرو
فرو کردم او را و خود برشدم / وز آن لجهٔ ژرف برتر شدم
نکوکاری او مرا خوار کرد / نکو کرد و در معنی آزار کرد
ز خواهشگری تلخ شد کام من / وز احسان او تیره فرجام من
چو آمد مرا نوبت چیرگی / برستم از آن تلخی و تیرگی
چنان چاره کردم که دیدی تو نیز / پی پاس ناموس نفس عزیز
بزرگان که نام نکو برده‌اند / بجای بدی نیکوبی کرده‌اند
بزرگان ما! بخردی می‌کنند / بجای نکویی بدی می کنند
کسی کش بدی کرده‌ای‌، زینهار! / از او هیچ گه چشم نیکی مدار
مشو ایمن ازکین و پاداشنش / فزون زان بدی نیکویی‌ها کنش
نکویی کن و مهربانی و داد / بود کان بدی‌ها نیارد بهٔاد
چو تخم بدی درنشیند به دل / بروید ز دل همچو گندم ز گل
ز هر دانه‌ای هفت خوشه جهد / ز هر خوشه صد تخم بیرون دهد
توگر با شریفی بدی کرده‌ای / چنان دان که نابخردی کرده‌ای
شریف از شرافت ببخشایدت / ولی آن بدی خوی به‌جنگ آیدت
بسی با توپنجه به پنجه شود / به صدگونه زو دلت رنجه شود
مگیر از فرومایگان دوستان / که حنظل نکارند در بوستان
فرومایه بیگانه بهترکه دوست / که دوری ز زنبور و کژدم نکوست
بهارا بترس از فرومایه مرد / تو خود گر کسی گرد ناکس مگرد
که مهر فرومایگان دشمنی است / نگر تا که خشم فرومایه چیست
فرومایگان بی‌هنر مردمند / که بی‌دانشند و به غفلت گمند
پدر بی‌هنر، مادر از وی بَتَر / نه برخی زمادر، نه بهر از پدر
نه از درس و صحبت هنر یافته / نه بهری زمام و پدر یافته
وگر خوانده درسی به‌ صورت درست / بدان دانش او دشمن جان تست
که اخلاق خوب آید از خانمان / چنان کآب‌، پاک آید از آسمان
طبیعت بباید که زببا شود / که ابریشم است آن که دیبا شود
کسان آب دریا مقطر کنند / مزه دیگر و لون دیگر کنند
همان آب را ابر بالا برد / ز دریا کناران به صحرا برد
بک آب است جسته ز دو هوش‌، فر / یکی از طبیعت یکی از بشر
یک آب مقطر به دریاکنار / یکی آب باران نوشین گوار
یکی آبی فرومایه و روده‌بند / یکی نوشداروی هر مستمند
یک قطره کش ناخدا ساخته / دگر قطره کآن را خدا ساخته
ازین قطره تا قطرهٔ ناخدای / بود دوری از ناخدا تا خدای