ملک‌الشعرای بهار › جوانی‌، پیری‌، مرگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان سر بسر از فراز و نشیب / یکی کارخانه‌است با رنگ و زیب
که در نوبهاران بجنبد ز جای / نگرداند این چرخ را جز خدای
بسی کارگر اندر آن کارگاه / بکوشند بی‌مزد و بی‌ دادخواه
یکی بسّدین حله آرایدا / دگر زُمردین خیمه پیرایدا
بر آن کارگر قوم بی‌دادرس / بسوزد دل ابر در هر نفس
از آن سوختن آتشی برجهد / به‌هر لحظه بانگی قوی دردهد
ز بالا همی برخروشد به‌ خشم / یکی سیل کرده روان از دو چشم
بیاید دمان از بر کوهسار / غریونده چون مردم سوگوار
رخ زرد خیری بشوید به آب / به زخم گل سرخ ریزدگلاب
نهالان بیارند پیشش نماز / گلان سر به پایش بسایند باز
بر آن رنجبر قوم گرید به‌ درد / برآرد ز دل هر زمان باد سرد
یکی شورش سخت پیدا شود / زمانه پرآشوب و غوغا شود
به‌ تک‌ لاله‌ خونین علامت به‌ چنگ / شقایق به‌ بر صدرهٔ سرخ‌ رنگ
به دوش بنفشه ردای کبود / به فرق سمنبر ز الماس‌، خود
چو خورشید رخشنده‌ بیند به‌ خاک / برافروزدش خاطر تابناک
بر انگیزد اندر زمان باد را / که بنشاند آن شور و فریاد را
رود باد و گوید که‌ خورشید گفت‌: / که فرّ بزرگی نشاید نهفت
فری زین مهین‌ جنبش و جوشتان / نخواهیم کردن فراموشتان
چو ابر این ببیند سبکسر شود / به‌هر لحظه غوغاش کمتر شود
دو چشم ازگرستن ببندد همی / به صد شادکامی بخندد همی
رود ابر و باد از قفایش دوان / کند روی‌،‌خورشید روشن‌روان
نوازش کندشان چو دانا پزشگ / کند خشک‌ از دیدگانشان‌ سرشگ
کند گرم دلشان همه یکسره / دهدشان زر ناب و سیم سره
دگر ره پی کار و کوشش روند / زمانی ز شغل و عمل نغنوند
چنین تاگشاید مه تیر رخت / کمان گردد از بار، پشت درخت
شود گرد محصول هر کارگر / کند عرضه هر کارگاهی هنر
رخ سیب سرخ و رخ نار زرد / نه‌ آن‌ یک‌ ز شادی نه این‌ یک ز درد
به مرداد و شهریور و مهرماه / فروشند کالای این کارگاه
ز انجیر و از نار غرقه به‌ خون / ز امرود و از آلوی گونه گون
چه از سبز بارو چه از سرخ‌بار / به‌هر سو بهم چیده بینی هزار
فروشندگان از صغیر وکبیر / شوند و رسد نوبت تاک پیر
بخم کرده بالا و دیده پر آب / به دست‌اندرش عقدی از لعل ناب
همانا که از لعل بایسته‌تر / ز در و ز یاقوت شایسته‌تر
اگر لعل صد خاصیت داشتی / خردمندش انگور پنداشتی
درآید سپس آبی زردپوش / یکی نرم پشمینه‌چوخا به‌دوش
نهان کرده یک‌پای‌و سر برده پیش / ز بیم خزان گرد گشته به خویش
درآیند پس باد رنگ و ترنج / دو دیده پرآب و دو رخ پر شکنج
رخان زرد و تب‌خاله بر گرد لب / گران‌وار و سنگین‌سر از تاب تب
کجا بنگرد ابر آبان مهی / به روی ترنج و به چهر بهی
بگوید به باد اینت بیداد مهر / بر این زرد رویان تفتیده چهر
که تا ما برفتیم بیرون ز دشت / برین کارگرپیشگان چون گذشت
شود باد همداستان ابر را / به دشنه زند گردن صبر را
خروشان ز بالا شود سوی پست / پس پشت اوابر چون پیل مست
دگر ره بپوشد رخ ازبیم‌، شید / شود چهرهٔ آسمان ناپدید
به یغما رود جمله کالای مهر / چکد اشک حسرت ز چشم سپهر
پریشان شود روزگار چمن / دی آید یکی درع رویین به تن
ز بیداد دی باغ گردد خراب / شود زرد رخسارهٔ آفتاب
جهان ای پسر نیست جای درنگ / اگر قیصر روس‌، اگر شاه زنگ
نپاید همی‌ برکس این ساز و برگ / جوانی‌است‌، پیری‌است‌و آنگاه مرگ