ملک‌الشعرای بهار › راستی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که شاهنشهی نقش بست / ابر خاتم خویشتن‌: «‌راست رست‌»
درین باغ تا راستی‌، رسته‌ای / وگر شاخ ناراستی خسته‌ای
بگو راست‌، ور بیم جان داردت / که خود راستی در امان داردت
یکی روز در مکه غوغا بخاست / به کین محمد که می‌‎گفت راست
به یاری رسیدش یکی رادمرد / به‌ چیزبش پیچید و بر دوش کرد
به ره در رسیدند غوغاییان / گرفتند آن مرد را در میان
بگفنند کاین‌ چیست‌؟ گفت‌ این‌ نبی‌ است / در این پشتواره جز او هیچ نیست
گزندآوران بی گزندان شدند / به‌شوخی گرفتند و خندان شدند
ز راهش گذشتند و بگذشت پیر / وز آن راستگویی برست آن امیر
نگر تا پیمبر چه گفت از خرد: / «‌بگو راست هرچند مرگ آورد»
شنو تا بدانی که این راز چیست / که گر نشنوی بر تو باید گریست
مگوی‌ آنچه داری‌ به‌ دل راست‌ راست / که هر راست را بازگفتن خطاست
بسا راست کآشوب‌ها راست کرد / وزآن گفته‌ خصم‌ آنچه‌ می‌خواست کرد
نه هر راست را بایدت گفت تیز / نگر تا نگویی به جز راست چیز
کجا فتنه خیزد زگفتار راست / خموشی گزیدن‌ در آنجا رواست
گروهی دروغی روا داشتند / به یک‌جای و آن خیر پنداشتند
دروغی کجا سود آید از آن / به از راست کآشوب زاید از آن
منت راست گوبم که چونین دروغ / وگر سود بخشد ندارد فروغ
ز خوبی زبان خاستن بودنی است / ولی در بدی هیچگه سود نیست