ملک‌الشعرای بهار › خرس و امرود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی گرسنه خرس در باغ جست / مگرمیوه نغزی آرد بدست
به هرسو نگه کرد با حرص وآز / یک امرود بن دید رسته دراز
به بالا بلند و به پهلو فراخ / ستبر وکشن برگ و بسیار شاخ
ز هر برگ، رخشان یکی آمرود / چو نجم ثریا زچرخ کبود
بجنبید و غرید خرس از شعف / بمالید بر خاک هر چار کف
همی‌ جست‌ چابک‌ به‌ ساق‌ درخت / که پرچین خارش بدرید رخت
نگه کردکز ساقه تا بیخ شاخ / همی خاربن برشده لاخ لاخ
ببسته است دهقان داننده کار / به‌ساق درخت از پی دزد، خار
همه خارها چون سرنیزه‌ها / کزان نیزه‌ها کس نگشتی رها
غمی گشت‌خرس از چنان‌سخت‌جای / بگشت و بلیسید دو دست و پای
برنجید از آن کار، زاندازه بیش / ولیکن نیاورد با روی خویش
روان کشت‌ازآن‌باغ‌و با خویش کفت / که رسم بزرگی نشاید نهفت
من این باغ امرود و این بار تر / نهادم به وقف مزار پدر
چو بینیش بر خاک ره سوده شد / زبانش به خیرات بگشوده شد
کسی چون ز سودی جدا ماندا / مران سود را ناروا خواندا