ملک‌الشعرای بهار › کل و کلاه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کلی را سر از زخم ناسور بود / ز خارش توانش ز تن دور بود
کنار یکی نهر، خارید سر / کلاهش فتاد اندر آن نهر در
بجنبید و بشتافت بر طرف آب / ولی آب را زو فزون‌ بُد شتاب
کله گه بغلطید وگه شد به‌اوج / به فرجام گم گشت در زیر موج
چو نومید شد کل ز صید کلاه / برون قاه قاه و درون آه آه
به ‌یاران چنین گفت‌: کاین رشک لاخ / برای سرم بود لختی فراخ