ملک‌الشعرای بهار › تود و بید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهانست چون جنگلی بیکران / فراوان درخت و گیاه اندر آن
یکی از در میوه اندوختن / درختی دگر از در سوختن
چو تابید از برج خرچنگ شید / بخندید بر بارور تود، بید
که این کوشش بی کران تا به کی‌؟ / خمیده ز بار گران تا به کی‌؟
فروهشته برگردنت پالهنگ / شکسته سر و دستت از چوب و سنگ
فرو ریخته برگ و بارت بهم / به زیر لگد پشت کرده بخم
به یاد که در این سرای سپنج / کشی بار این‌ درد و اندوه‌ و رنج‌‌؟
خوری غم به یاد دل شاد که‌؟ / به عشق که‌؟ بهر که‌؟ بر یاد که‌؟
کسی کز برای تو تب کرد راست / اگر از برایش بمیری رواست
کسی کز فراق تو لب می گزد / گر افغان کنی در غمش می‌سزد
و دیگرکه دنیا دمی بیش نیست / در آن‌دم کس‌ ار غم‌ خورد ز ابلهیست
تو ای بارور تود فرخ سرشت / چه‌ خوش کرده‌ای اندرین کار زشت‌؟
نگه کن به من کاندرین جای خوب / نه‌ رنجست‌ و انده‌ نه‌ سنگست‌ و چوب