ملک‌الشعرای بهار › جمهوری نامه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترقی اندرین کشور محال است / که در این مملکت قحط‌الرجال است
خرابی‌از جنوب و از شمال است / بر این مخلوق آزادی وبال است
بباید پرده بگرفتن ز اسرار / که گردد شرح بدبختی پدیدار
اگر پیدا شود در ملک یک فرد / به مانند رضاخان جوانمرد
کنندش دوره فوراً چند ولگرد / به فکر اینکه باید ضایعش کرد
بگویند از سر شه تاج بردار / به فرق خویشتن آن تاج بگذار
نخستین بار، سازیم آفتابی / علامت‌های سرخ انقلابی
که جمهوری بود حرفی حسابی / چو گشتی تو رئیس انتخابی
بباید گفت کاین مرد فداکار / بود خود پادشاهی را سزاوار
حقیقت بارک‌الله‌، چشم بد دور / مبارک باد این جمهوری زور
ازین پس گوش‌ها کر چشم‌ها کور / چنین ‌جمهوری ‌بر ضد جمهور
ندارد یادکس‌، در هیچ اعصار / نباشد هیچ در قوطی عطار
چو جمهوری شود آقای دشتی / علمدارش بود شیطان رشتی
تدین آن سفیه کهنه مشتی / نشیند عصرها در توی هشتی
کند کور و کچل‌ها را خبردار / ز حلاج و ز رواس و ز مسمار
صبا، آن بی‌شعور بدقیافه / نماید . . . جمهوری کلافه
زند صد لاف در زیر ملافه / که جمهوری شود دارالخلافه
ولیکن بی‌خبر از لحن بازار / ز علاف و ز بقال و ز نجار
ز عدل الملک بشنو یک حکایت / که آن بالا بلند بی کفایت
میانجی گشته بین بول و غایط / کندگاهی تدین را حمایت
شود گاهی سلیمان را مددکار / که سازد این دو را با یکدگر یار
ببین آن کهنه الدنگ قلندر / نموده نوحهٔ جمهوری از بر
عجب جنسی است این‌! الله اکبر / گهی عرعر نماید چون خر نر
زمانی پاچه گیرد چون سگ هار / ولی غافل زگردن‌بند و افسار
از ایران رهنما گشته روانه / برای کارهای محرمانه
گرفته پول‌های بی‌نشانه / زده در بصره و بغداد چانه
که جمهوری شود این ملک ادبار / نه من گویم خودش کرده است اقرار
تقلاها نماید اندرین بین / جلنبر زادهٔ شیخ العراقین
کند فریادها با شور و با شین / که جمهوری بود برگردنم دین
ادا بایست کرد این دین ناچار / بباید جست از دست طدکار
ضیاء الواعظین آن لوس ریقو / کند از بهر جمهوری هیاهو
چه جمهوری‌! عجب دارم من از او / مگر او غافل است از قصد یارو
که می‌خواهد نشیند جای قاجار / همان‌طوری که کزد آن مرد افشار
دبیر اعظم‌، آن رند سیاسی / ز کمپانی نماید حق‌شناسی
زند تیپا به قانون اساسی / به افسون‌های نرم دیپلوماسی
به سردار سپه گو به اصرار / که جمهوری نباشد کار دشوار
نمایش می‌دهد این هفته عارف / به همراهی اعضای معارف
شود معلوم با جزئی مصارف / که جمهوری ندارد یک مخالف
مدلل می‌شود با ضرب و با تار / که مشروطه ندارد یک طرفدار
نمودم من جراید را اداره / شفق‌، کوشش‌، وطن‌، گلشن‌، ستاره
قیامت می‌شود با یک اشاره / دگر معنی ندارد استخاره
همین فردا شود غوغا پدیدار / به زورکنفرانس و نطق و اشعار
به عالم پیش رفته بالاصاله / تمام کارها با قاله قاله
به زور نطق و شعر و سرمقاله / بباید کرد جمهوری اماله
برین مخلوق بی‌عقل ولنگار / بدون وحشت از اعیان و تجار
که مستوفی است شخصی لاابالی / مشیرالدوله مرعوب و خیالی
وثوق‌الدوله جایش هست خالی / بود فیروز هم در فارس والی
قوام‌السلطنه مطرود سرکار / به غیر از ذات اشرف لیس فی‌الدار
بود حاجی معین محتاط و معقول / امین الضرب در عدلیه مشغول
علی صراف هم مستغرق پول / فقیه التاجرین هم می‌خورد گول
اهمیت ندارد صنف بازار / ز خراز و ز رزاز و بنکدار
تدین گفته مجلس هست با من / نماییم اکثریت را معین
شود این کار پیش از عید روشن / به جمهوری بگیرم رای قطعاً
نه قانون می‌شود مانع نه افکار / به زور مشت فیصل می‌دهم کار
به تعلیم قشون اندر ولایات / مهیا تلگرافات و شکایات
ز جمهوری اشارت و کنایات / ز ظلم شاه و دربارش روایات
مسلسل می‌رسد با سیم و چاپار / ز بلدان و ز اقطار و ز امصار
زتبریز و ز قزوین و ز زنجان / زیردستان وکرمانشاه وگیلان
بروجرد و عراق و یزد وکرمان / ز شیراز و صفاهان و خراسان
ز بجنورد و ز کاشان و قم و لار / تقاضاها رسد خروار خروار
ز ملاها جوی وحشت نداریم / قشون با ماست ما دهشت نداریم
حذر از جنبش ملت نداریم / شب عید است ما فرصت نداریم
سلام عید را بایست این بار / بگیرد حضرت اشرف به دربار
به تهران نیست یک تن انقلابی / بجز مشروطه‌خواهان حسابی
که از وحشت نگردند آفتابی / اگرکردند قدری بد لعابی
بیاویزیمشان بر چوبهٔ دار / بنام ارتجاعیون و اشرار
موافق گشته لندن این سخن را / که فوری خواست سرپرسی لرن را
بود گر شومیاتسکی سوء ظن را / فرستم پیششان استاد فن را
همان مهتر نسیم رند عیار / کریم رشتی آن شیاد طرار
نباید کرد دیگر هیچ مس مس / بباید رفت فوری توی مجلس
اگر حرفی شنیدیم از مدرس / جوابش گفت باید رطب و یابس
وگر مقصود خود را کرد تکرار / بپیچیمش به دور حلق دستار
به قدری این سخن‌ها کارگر شد / که سردار سپه عقلش ز سر شد
به جمهوری علاقه‌مندتر شد / بنای انتشار سیم و زر شد
به مبعوثان و مطبوعات و احرار / ز آقای صبا تا شیخ معمار
نمایان شد تجمع‌های فردی / علم در دست‌، گرم دوره گردی
علم‌ها سرخ و زرد و لاجوردی / عیان سرخی و پنهان رنگ زردی
به جمهوریت ایران هوادار / ولو گشته میان کوچه بازار
ازین افکار مالیخولیایی / به مجلس اکثریت شد هوایی
تدین کرد خیلی بی‌حیایی / به یک دم بین افرادش جدایی
فتاد از یک هجوم نابهنجار / از آن سیلی که خورد آن مرد دیندار
از آن سیلی ولایت پر صدا شد / دکاکین بسته و غوغا بپا شد
به روز شنبه مجلس کربلا شد / به دولت روی اهل شهر وا شد
که آمد در میان خلق سردار / برای ضرب و شتم و خشم وکشتار
ز جمهوری به ما یک گام ره بود / خدا داند که این سیلی گنه بود
که این سیلی زدن خدمت به شه بود / تدین خصم سردار سپه بود
رفاقت بد بود با عقرب و مار / خطر دارد چو نادان اوفتد یار
قشونی خلق را با نیزه راندند / ولی مردم به جای خویش ماندند
رضاخان را به جای خود نشاندند / به جای گل بر او آجر پراندند
نشاید کرد با افکار پیکار / بباید خواست از مخلوق زنهار
بپا شد در جماعت شور و شرها / شکست‌ازخلق‌مسکین‌دست‌و سرها
رضاخان در قبال این هنرها / شنید از ناظم مجلس تشرها
که این کارت چه بود ای مرد غدار / چرا کردی به مجلس این‌چنین کار
بسی پیر وجوان سر نیزه خوردند / گروهی را سوی نظمیه بردند
چهل تن اندرین هنگامه مردند / برای حفظ قانون جان سپردند
دو صد تن تاکنون هستند بیمار / به ضرب‌ ته تفنگ و زیر آوار
رضاخان شد از این حرکت پشیمان / به سعدآباد رفت از شهر تهران
از آنجا شد به سوی قم شتابان / حجج بستند با او عهد و پیمان
که باشد بعد از این بر خلق غمخوار / ز جمهوری نگوید هیچ گفتار
ز قم برگشت و عاقل شد ولی حیف / که گردش باز اغوا ناصر سیف
به مجلس کرد توهین از سر کیف / ولیکن بی‌خبر بود از کم و کیف
که مجلس نیست با ایشان وفادار / بجز شش هفت تن بیکار و بیعار
از او بالمره مجلس بدگمان شد / عقاید جملگی از او رمان شد
بسوی رود هن آخر چمان شد / همان چیزی که می‌دیدم همان شد
کشیده شد میان مملکت جار / که از میدان بدر رفته است سردار
به مجلس قاصدی از راه آمد / که اکنون تلگراف از شاه آمد
رضاخان عزل بی اکراه آمد / شه از مجلس عقیدت‌خواه آمد
که قانون اساسی چون شده خوار / دگر کس ملک را باید پرستار
به تعلیمات مرکز با گزافات / رسید از احمد آقا تلگرافات
که سرباز لرستان و مضافات / نمایند از رضاخان دفع آفات
قشون غرب گردد زور سیار / سوی مرکز پی تنبیه احرار
امیر لشکر شرق آن یل راد / یک اولتیماتوم از مشهد فرستاد
به مبعوثان دو روزه مهلتی داد / که آمد جیش تا فراش‌آباد
بباید بر مراد ما شود کار / ولی بر توپ خانی نیست آثار
وکیلان این تشرها چون شنیدند / ز جای خوبش از وحشت پریدند
به تنبان‌های خود از ترس ریدند / نود رای موافق آفریدند
بر این جمعیت مرعوب گه کار / سلیمان بن محسن شد علمدار
ولیکن چارده مرد مصمم / نترسیدند از توپ دمادم
به آزادی ببسته عهد محکم / اقلیت از ایشان شد فراهم
وطن‌خواهی از ایشان گشت پادار / رضاخان را زبون کردند ازین کار