ملک‌الشعرای بهار › ای سعادت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مایهٔ عزت ای سعادت‌! / از بهر خدا بگو کجایی
ماراست به تو بسی ارادات / چونست که نزد ما نیایی
شد خطه مغرب از تو پر نور / ای چشمهٔ نور کردگاری
تا چند در این شبان دیجور / ما مشرقیان کشیم خواری
من نور سعادتم‌، چه خواهی / واندر طلبم چه می کنی جهد
در جمله جهان‌ مراست شاهی / هر دوره و هر زمان و هر عهد
افسوس از اینکه اهل دنیا / کورند و مرا نمی‌شناسند
من ظاهر و این گروه اعمی / اندر طلبم در التماسند
برنوع بشر نگشته مفهوم / معنای سعادت بشر هیچ
گویند سعادتست معدوم / یک فرقه وفرقهٔ دگرهیچ
در غرب‌، سعادتست قوت / از توپ و تفنگ و جیش جرار
در شرق‌، عبادت و ریاضت / یا مهتری و ضیاع بسیار
نایافته زو خبر سعادت / هرکس به سعادتی است پدرام
ظاهر می گشت اگر سعادت / بدبخت نماندی اندر ایام
انوار سعادتست پنهان / بدبختی آدمی از آنست
در عین خوشی بود فراوان / خوشبخت‌، که دست و لب کزانست
گر خاصهٔ غرب نیستی‌، هست / روشن ز چه غرب و شرق تاری
مشرق به مغاک تیره پا بست / مغرب زده بر فلک عماری
یک‌ چند ز شرق‌، غرب‌ شد خوار / بر غرب رسید جور و بیداد
وز فتنهٔ غربیان خونخوار / یک چند برفت شرق برباد
از سر بنهید جهل و اوهام / کوشید به علم‌ و صنعت‌ نو
یکرنگ شوند و راست فرجام / چون پارسیان به عهد خسرو
شاید که درین زمانهٔ تنگ / یک بار دگر دهید جولان
بر شرق رسد جلال و فرهنگ / بر غرب نفاق و کذب و بهتان