ملک‌الشعرای بهار › الحمدلله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می ده که طی شد دوران جانکاه / آسوده شد ملک‌، الملک‌لله
شد شاه نو را اقبال همراه / کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه
یک چند ما را غم رهنمون شد / جان یارغم گشت‌،‌دل غرق‌خون شد
مام وطن را رخ نیلگون شد / و امروز دشمن خوار و زبون شد
چندی ز بیداد فرسوده گشتیم / با خاک و با خون آلوده گشتیم
زیر پی خصم پیموده گشتیم / و امروز دیگر آسوده گشتیم
آنان که ما را کشتند و بستند / قلب وطن را از کینه خستند
از کج نهادی پیمان شکستند / از چنگ ملت آخر نجستند
آنان که با جور منسوب گشتند / در پیکر ملک میکروب گشتند
آخر به ملت مغضوب گشتند / از ساحت ملک جاروب گشتند
چون کدخدا دید جور شبان را / از جا برانگیخت ستارخان را
سدّ ستم ساخت آن مرزبان را / تاکرد رنگین تیغ وسنان را
پس مستبدین لختی جهیدند / گفتند لختی‌، لختی شنیدند
ناگه ز هر سو شیران رسیدند / آن روبهان باز دم درکشیدند
یک سو سپهدار شد فتنه را سد / یک سو یورش برد سردار اسعد
ضرغام پر دل‌، آمد ز یک حد / برکف گرفتند تیغ مهند
اقبال شد یار با بختیاری / گیلانیان را حق کرد یاری
جیش عدو شد یکسر فراری / درگنج غم گشت دشمن حصاری
بد خواه دین را سدی متین بود / لیکن مر او را غم درکمین بود
خاکش به سر شد پاداشش این بود / دشمن که با عیش دایم قرین بود
بخت سپهدار فرخنده بادا / سردار اسعد پاینده بادا
صمصام ایران برنده بادا / ضرغام دین را دل زنده بادا
ستارخان را بادا ظفر یار / تبریزیان را یزدان نگهدار
سالارشان را نیکو بودکار / احرار را نیز دل باد بیدار