ملک‌الشعرای بهار › از زبان محمدعلی شاه مخلوع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بودم روزی به شهر تبریز / آقا و ولی عهد و با چیز
شه هرمز بود و بنده پرویز / و اینک شده‌ام ز دیده خونریز
بودم روزی به شهر تهران / مولا و خدایگان و سلطان
بستم همه را به توپ غران / گفتم که کسی نماند از ایشان
گفتیم که خلق حرف مفتند / آخر دیدیم دم کلفتند
خیلی گفتیم وکم شنفتند / یک جنبش سخت کرده گفتند
گفتیم که ما ز گندگانیم / زحمت ز خدا به بندگانیم
سوی ادسا شوندگانیم / غم نیست که از روندگانیم
سوی ادسا شدیم هی هی / مجنون‌آسا شدیم هی هی
بی‌برگ و نوا شدیم هی هی / یکباره فنا شدیم هی هی
اندر ادسا قزی جمیله / آمد چون لیلی ازقبیله
مجنون شدمش بلا وسیله / بگذاشت به گوش من فتیله
بدبختی ما نگر که خانم / ناداد دگر به دست ما دم
یک روز و دو روز بود و شد گم / با خودگفتیم خسروا قم
بر یاد نگار عیسوی کیش / کردیم سفر به ملک اطریش
درویشانه گذشتم از خویش / کز عشق‌، شهان شوند درویش
خانم ز نظر برفت باری / مقصود سفر برفت باری
وقتم به هدر برفت باری / چون عشق ز سر برفت باری
دیدیم به شهر قال و قیل است / صحبت زنگار بی‌بدیل است
وز ما سخنان بس طویل است / گفتیم که نام ما خلیل است
با خود گفتیم ممدلی هی / وقت سفر است یا علی هی
برخیز و برو مگر شلی هی / خود را آماده کن ولی هی
آنکس که تو راست میهماندار / بسیار رفیق تو است بسیار
از توپ و تفنگ و جیش جرار / همره کندت‌، مترس زنهار
وانگاه ز شهر «‌ماربنباد» / رفتیم به بادکوبه دلشاد
صاحبخانه نوید می‌داد / می‌‎گفت برو به استرآباد
گفتم قلی اف بیا بیا زود / آماده بکن یکی پاراخود
نامرد به قیمتش بیفزود / من نیز قبول کردم از جود
وانگاه به رسم میهمان‌ها / رفتیم به ایل ترکمان‌ها
دادیم نویدها به آنها / گفتیم که ای عزیز جان‌ها
گفتم سخنان به مکر و فن‌ها / پختم همه را از آن سخن‌ها
خوش داد نتیجه ما و من‌ها / این نقشه نه خوب گشت تنها
من ممدلی گریز پایم / با دولت روس آشنایم
تهران تو کجا و من کجایم / خواهم که به جانب تو آیم
ای ترکمنان نیک‌منظر / ریزید به شهر و قلعه ‌یکسر
چاپید هرآنچه اسب و استر / زآغوش پدر کشید دختر
وانگاه دو اسبه با دل شاد / رفتیم به شهر استرآباد
کردیم علم چماق بیداد / گفتیم که هرکه پیشکش داد
«‌ارشد» که چو ما نشد هراسان / شد عازم شاهرود و سمنان
از سوی دگر رشید سلطان / شد از ره راست سوی تهران
خود گرچه ز شوق تیز بودیم / در وحشت وترس نیز بودیم
هردم به سرگریز بودیم / هر لحظه بجست و خیز بودیم
گفتند که کارها شلوغ است / وین کهنه چراغ بی‌فروغ است
سرمایهٔ ارتجاع دوغ است / گفتیم که جملگی دروغ است
گفتندکه کشته شد رشیدت / گفتند که پاره شد امیدت
گفتند وعید شد نویدت / گفتند سیاه شد سفیدت
گفتند که خصم کینه‌خواه است / بدخواه به راه و نیمه راه است
قصد همگی به قتل شاه است / دیدیم‌.که روز ما سیاه است
گفتندکه ارشدت جدو شد / وان میر مکرمت کتو شد
اردوی منظ‌مت چپو شد / هنگام بدو بدو بدو شد
گفتند جناب حکمفرما / زحمت چکسوز دگر بفرما
برگرد کجا که بودی آنجا / دیدم زین بیش جنگ و دعوا
بنمود زمانه هرزه پوئی / وین گردون کرد تیره‌روئی
افکند مرا به مرده‌شوئی / گفتیم مگر که جنگجوئی
امروز ز بخت در گله استم / درگیر شکنجه و تله استم
درکار فرار و ولوله استم / گر بنده امیر قافله استم