ملک‌الشعرای بهار › نکیر و منکر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون فروبردند نعشم را به گور / خاک افشاندند و زان گشتند دور
ناگهان آواز پایی سهمناک / کردگوشم را خبر از راه دور
من بسان خفته زان آواز پای / جستم وآمد به مغزاندر شعور
نه هوا ونه فضا ونه نسیم / سینه تنگ وپای لنگ وجسم عور
لیک در آن حفرهٔ تاریک و تنگ / هردو جشمم خیره شد ناگه زنور
گوشه‌ای از خاک من شد چاک و زان / کرد منکربارفیق‌خودظهور
دوفرشته چون دوفیل خشمگین / من فتاده پیش ایشان همچو مور
من به زحمت از فشارگور، لیک / آن دو می کردند هر جانب عبور
روی چون ازآهن تفته سپر / بر جبین‌شان گشته‌رسم آیات شر
از دهانی شیروش پهن و فراخ / نابها پیدا بسان شیر نر
بینیی هایل چو شاخ کرگدن / جسته بالا نوک آن همچو تبر
درکف هریک عمودی آتشین / وافعیئی پیچیده برگرد کمر
سوی من زان چشم‌های چون تنور / هر دم افشاندند صد خرمن شرر
بانگ زد برمن یکی زآنان که خیز / هرچه گویم پاسخ آور مختصر
استخوان‌هایم به پیچ و خم فتاد / زان درشت آوا و بانگ زهره‌در
خویش راکردم مهیٌای جواب / تا چه پرسند ازمن آسیمه‌سر
گفتگو برخاست در زهدان خاک / بین من وآن یک که بد نزدیکتر
گفت با من‌، کیستی ای مرد پیر؟ / گفتمش پیری به خاک اندر اسیر
گفت‌: وقت زندگی‌، اعمال تو؟ / گفتمش چون دیگران پست و حقیر
در جهان از من نیامد در وجود / هیچ کاری عمده و امری خطیر
گفت ازین فن‌ها و صنعت‌های دهر / در کدامین بودی استاد و بصیر؟
گفتمش در صنعت شعر و ادب / بودم استاد و ز نقاشی خبیر
گفت گاه زندگی دینت چه بود؟ / گفتمش اسلام را بودم نصیر
گفت معبود تو در گیتی که بود؟ / گفتمش معبود من حی قدیر
گفت چون بگذاشتی گیتی‌، که تو / بر تن و بر نفس خود بودی امیر
گفتم از عمرم چه‌می‌پرسی که رفت / جمله با خون دل ورنج ضمیر
دور، از آزادی و از اختیار / جفت‌، با ناچاری و ضعف و زحیر
نی هنر تا دهر را پیچم عنان / نی توان تا چرخ را بندم مسیر
گفت کاری کرده‌ام غیر از گناه‌؟ / گفتم آری تکیه برلطف اله
من نگویم چون دگر مردم سخن / آن زمان کم باز پرسند ازگناه
عامیان در بند اوهام اندرند / هستشان این بستگی به از رفاه
برگنه خستو شدن اولیتر است / مرد دانا را زگفتار تباه
بس حدیثا کش خرد گوید، ولیک / قلب بر عکسش پذیرد انتباه
من که بودم در شداید پایدار / سست گشتم ناگهان بی‌اختیار
قلب من لرزید و کی بودم گمان / کاین چنین قلبی بلرزد روزگار
لیک خود را با خود آوردم نخست / تا بجا آمد دلم زان گیر و دار
خویشتن را وانمودم با دلی / از یقین ثابت نه از شک بی‌قرار
گرچه آخر از سخن‌های صریح / تیره کردم باز خود را روزگار
خاطر آزاد مرد نکته‌سنج / کی پسندد گفتهٔ نااستوار
ناپسند آید دورویی از ادیب / ناسزا باشد نفاق از هوشیار