بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را / چینی سلام‌کرد به یک مو سفال را
عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست / چون شمع‌، ریشه می‌خورد اینجا نهال را
پرگشتن و تهی‌شدن از خوابش عالمی‌است / آیینه‌کن عروج ونزول هلال را
بر شیشه‌های ساعت اگر وارسیده‌ای / دریاب‌گرد قافلهٔ ماه و سال را
محکوم حرص‌و پاس‌مراتب چه‌ممکن‌است / با شرم‌کار نیست زبان سؤال را
تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده‌اند / بر رنگ دیده‌اند مقدم زگال را
یاران درین چمن به تکلف طرب‌کنید / اینجا خضاب هم شب عیدی‌ست زال را
طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست / رنگ پریدة‌که چمن‌کرد بال را
در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس / با شغل خانه نسبت خشکی‌ست نال را
مه شد هزار بار هلال و هلال بدر / دیدیم وضع عالم نقص وکمال را
خارا حریف سعی ضعیفان نمی‌شود / صدکوچه است در بن دندان خلال را
شاید خطی به نم رسد ازلوح سرنوشت / جهدی‌ست با جبین عرق انفعال را
بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست / مژگان شمردن است زبانهای لال را