بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد / بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد
فرصت به دوش عبرت بسته است محمل ‌رنگ / کس زین بهار حیرت برگل نظر ندارد
محو جمال او را دادند همچو یاقوت / آبی که نیست موجش رنگی که پر ندارد
گر وحشت غبارت غفلت‌ کمین نباشد / دامان بی‌نیازی چین دگر ندارد
از نارسایی آخر با هیچ صلح کردیم / ما دست اگر نداربم او هم کمر ندارد
آیینه ساخت با زنگ ماند آبگینه در سنگ / این کوهسار نیرنگ یک شیشه‌گر ندارد
در عالم من و ما افسرده‌گیر فطرت / تا دود پرفشان است آتش شرر ندارد
افلاس عالمی را از اختیار واداشت / دستی در آستین نیست‌گر کیسه زر ندارد
در تنگنای گردون باید فسرد و خون شد / این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد
تدبیرکین دشمن سهل است بر عرق زن / در عرصه‌ای ‌که آب است آتش جگر ندارد
غواصی تآمل بی‌مزد معنیی نیست / گر ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد
نیرنگ‌ کعبه و دیر محمل‌کش هوس چند / زآنجاکه مسکن اوست او هم خبر ندارد
دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت / بیدل به این بلندی ‌کس موی سر ندارد