بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد / درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد
گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان / سعی هما بلندی پیش مگس ندارد
خرد و بزرگ دنیا یکدست خودسرانند / خر گر فسار گم ‌کرد سگ هم مرس ندارد
ای برک‌گل بلند است اقبال پایبوسش / رنگ حناست آنجا، کس دسترس ندارد
درگلشنی‌که ما را دادند بار تحقیق / صبح بهار هستی بوی نفس ندارد
تا ناله‌وار گاهی‌زین تنگنا برآییم / افسوس دامن ما، چین ففس ندارد
بر حال رفتگان‌ کیست تا نوحه‌ای ‌کند سر / این کاروان شفیقی غیر از جرس ندارد
تدبیر عالم وهم بر وهم واگذارید / اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد
گردون خرام شوقیم پرگار دور ذوقیم / بی‌وهم تحت‌ و فوقیم‌، دل پیش‌ و پس ندارد
سودا ز سر بینداز، نرد خیال کم باز / تشویق بیدماغان عشق و هوس ندارد
بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان / بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد