بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد / صد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد
رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال است / سیر جهان تحقیق ملک و ملک ندارد
پوچ است غیر وحدت نقد حساب‌ کثرت / اعداد چیزی از خود چون رفت یک ندارد
اسلام وکفر هریک واحد خیال ذات است / در چشم دور و نزدیک خورشید شک ندارد
دل نوبهار هستی‌ست امّا چه می‌توان‌کرد / رنجی‌ که دارد این‌ گل خار و خسک ندارد
پامال عجز باشید تدبیرها جز این نیست / مست است فیل تقدیر یاد کجک ندارد
آیینه آب سازید تا چند وهم صیقل / مکتوب ساده‌لوحی تشویش حک ندارد
ذوق طراوت ازگل آغوش غنچگی برد / زخمی‌ که آب دزدد غیر از گزک ندارد
افشای راز ظالم موقوف تیره‌روزی‌ست / تا غافل از زگال است آتش محک ندارد
آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست / طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد