بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد / به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد
بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها / هزار بام تعین به یک هواکه ندارد
ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرت / به ما چه می‌رسد آخر برای ما که ندارد
فریب محفل هستی مخور که این‌ گل خودرو / ز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد
جهان عالم امکان گرفته و هم تلق / نبسته پای‌کسی جز همین حناکه ندارد
در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت / جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد
غبار ما به هوایی نمی‌رسد چه توان‌ کرد / به پای عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد
به هیچ‌ گل نرسیدم‌ که رنگ ناز ندیدم / بهار دامن آن جلوه از کجا که ندارد
پیام کاف به نون می‌رسد ز عالم قدرت / به ‌گوش کس چه رساند کس آن صدا که ندارد
کجاست چاک دگر تا رسد به‌ کسوت مجنون / مگر مژه ‌گسلد بند آن قبا که ندارد
کجا بریم ز ردّ و قبول و هم فضولی / برو که نیست درین آستان بیا که ندارد
چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل / نفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد