بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نفس به غیر تک و پوی باطلی‌ که ندارد / دگرکجا بردم جز به منزلی‌که ندارد
به باد هرزه‌دوی داد خاک مزرع راحت / دماغ سوخته خرمن ز حاصلی که ندارد
به یک دو قطره‌که‌گوهر دمانده است تأمل / محیط خفته در آغوش ساحلی‌که ندارد
بپوش دیده و بگذر که‌ گرد دشت تعلق / هزار ناقه نشانده‌ست در گلی که ندارد
بهارگلشن امکان ز ساز و برک شکفتن / همین شکستن رنگ است مشکلی‌که ندارد
عرق ذخیره نماید به بارگاه‌کریمان / زبان جرات اظهار سایلی که ندارد
به غیرتهمت خونی‌که نیست در رک بسمل / چه بست وهم به دامان قاتلی‌که ندارد
در این رباط‌ کهن خواب ناز برده جهان را / به زبر سایهٔ دیوار مایلی که ندارد
غبار شیشه ز مردم نهفته است پری را / مپوش چشم ز لیلی به محملی‌که ندارد
هزار آینه بر سنگ زد غرور تعین / جهان به خود طرف است از مقابلی‌که ندارد
نفس‌گداخت دویدن، به باد رفت نپیدن / خیال پا نکشید آخر از گلی ‌که ندارد
به جز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان / به خلوتی‌که ندیده است و محفلی‌که ندارد
غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا / چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد