بیدل دهلوی › غزل شمارهٔ ۱۰۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غبار ما به جز این پر شکستنی‌که ندارد / کجا رود به امید نشستنی‌که ندارد
هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خود / به فرصت و نفس بار بستنی‌که ندارد
چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یاران / ز ناخن المی سینه خستنی ‌که ندارد
سپند مجمر تصویرهمچو من به‌که نالد / ز وحشتی‌که فسرده‌ست و جستنی‌که ندارد
گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا / به بال دعوی از خویش رستنی ‌که ندارد
اسیر حرص چه‌کوشش‌کند به ناز رهایی / بر این دکان هوس دل نبستنی ‌که ندارد
به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل / تعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد