ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خط / وز مشک ناب بر ورق گل نگار خط
بی خط به بندگی تو اقرار کرده ایم / آخر چه حاجتست خدا را میار خط
بر عارض چو آب تو حسن دگر فزود / تا سبز شد به دور رخت بر عذار خط
اندر میان خط بنشاند آفتاب را / تا بردمید بر رخت از هر کنار خط
دود دل من است که در عارضت گرفت / یا می کشد ز غالیه مشک تتار خط
خطّت که ناسخ لب یاقوت فام شد / ننوشت ابن مقله چنین آبدار خط
با لطف خط خوب به خطت کجا رسید / ابن حسام اگر بنگارد هزار خط