ابن حسام خوسفی › غزل شمارهٔ ۱۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو خاک تا نشود تخته ی من اندر خاک / ز لوح سینه نگردد رقوم عشق تو پاک
ز سوز سینه خبر می دهد به غمّازی / سرشک سرخ و رخ زرد و دیده ی نمناک
متاب رشته ی زلفت ز ما درین گرداب / که میل کشتی ما می کند نهنگ هلاک
چه غم ز طعنه ی دشمن اگر تو باشی دوست / که نیش همدم نوش است و زهر با تریاک
به زهر می کشدم عقل مفسد ابن حسام / خیال فاسدش از سر ببر به شیره ی تاک