فرخی سیستانی › در مدح یمین الدولة سلطان محمود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح یمین الدولة سلطان محمود بن سبکتگین
ای ملک گیتی، گیتی تراست / حکم تو بر هرچه تو خواهی رواست
در خور تو وز در کردار تست / هر چه درین گیتی مدح و ثناست
نام تو محمود بحق کرده‌اند / نام چنین باید با فعل راست
طاعت تو دینست آن را که او / معتقد و پاکدل و پارساست
هر که ترا عصیان آرد پدید / کافر گردد اگر از اولیاست
از پی کم کردن بدمذهبان / در دل تو روز و شب اندیشه‌هاست
سال و مه اندر سفری خضروار / خوابگه و جای تو مهد صباست
ایزد کام تو به حاصل کناد / ما رهیان را شب و روز این دعاست
تا سر آنان چو گیا بدروی / کایشان گویند جهان چون گیاست
ای ملکی کز تو به هر کشوری / بهرهٔ بی دینان گرم و عناست
گرد سپاه تو، کجا بگذرد / چشم مسلمانان را توتیاست
هر که وفادار تو باشد بطبع / هر چه امیدست مر او را رواست
وانکه دو تا باشد با تو به دل / تا دل فرزندان با او دو تاست
گر چه حریصی تو به جنگ ملوک / ور چه ترا پیشه همیشه وغاست
تیغ تو روی ملکان دیده نیست / طاقت پیکار تو ای شه کراست
هر که بنگریزد و شوخی کند / مستحق هر بدی و هر بلاست
میر ری از بهر تو گم کرده راه / ور چه به هر گوشهٔ ری رهنماست
جز در تو راه گریزیش نیست / آمدن او نه به کام و هواست
نعمت ایزد را شاکر نبود / گفت چنین نعمت زیبا مراست
کافر نعمت شد و نسپاس گشت / کافر نعمت را شدت جزاست
ایزد بگماشت ترا تا به تو / نعمت او کم شد و دولت بکاست
هیچ کسی را ز تو بد نامده‌ست / کو نه بدان و به بتر زان سزاست
حصن خداییست شها حصن تو / حصن تو دور از قدر و از قضاست
بستهٔ ایزد بود از فعل خویش / هر که به بند تو ملک مبتلاست
ملک ری از قرمطیان بستدی / میل تو اکنون به منا و صفاست
آنچه به ری کردی هرگز که کرد / یا به تمنا که توانست خواست
لافزنانی را کردی به دست / کایشان گفتند جهان زان ماست
شیر ندارد دل و بازوی ما / کوشش ما بر دل بازو گواست
روز مصاف و گه ناموس و ننگ / هر یکی از ما چو یکی اژدهاست
هر که به ما قصد کند پیش ما / زود جهد گر که عمد یا خطاست
از بن دندان بکند، هر که هست / آنچه بدان اندر ما را رضاست
اینهمه گفتند ولیکن کنون / گفته و ناگفتهٔ ایشان هباست
حاجب تو چون به در ری رسید / هیچ کس از جای نیارست خاست
همچو زنانشان بگرفتی همه / اشتلم ایشان اکنون کجاست
آنکه سقط گفت همی بر ملا / اکنون از خون جگر او ملاست
دار فرو بردی باری دویست / گفتی کاین در خور خوی شماست
هر که از ایشان به هوی کار کرد / بر سر چوبی خشک اندر هواست
بسکه ببینند و بگویند کاین / دار فلان مهتر و بهمان کیاست،
این را خانه به فلان معدنست / وان را اقطاع فلان روستاست
هیچ شهی با تو نیارد چخید / گر چه که با لشکر بی‌منتهاست
تهنیت آوردن نزدیک تو / از قبل مملکت ری خطاست
تهنیت گیتی گویم ترا / زانکه همه گیتی چون ری تراست
گر چه نخواهد دل تو آن تست / هرچه بر از خاک و فرود از سماست
دانم و از رای تو آگه شدم / کاین ز توانگر دلی و از سخاست
هیچ ملک نیست در ایام تو / کان ملکی نز تو مر او را عطاست
خانهٔ بیدینان گیری همه / راست خوی تو چو خوی انبیاست
تو چو سلیمانی و ری چون سبا / حاجب تو آصف بن بر خیاست
نی نی این لفظ نیاید درست / معنی این لفظ نه بر مقتضاست
آصف تختی ز سبا برگرفت / تو ملکی کاو را صد چون سباست
معجزهٔ دولت تست او و باز / دولت تو معجزهٔ مصطفاست
دولت و اقبال و بقای تو باد / چندان کاین چرخ فلک را بقاست
گم باد از روی زمین آن کسی / کو را مهر تو ز روی ریاست