قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ / به کار ناید رو در دروغ رنج مبر
حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد / ز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر
شنیدهام که حدیثی که آن دوباره شود / چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر
اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد / حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر
یمین دولت محمود شهریار جهان / خدایگان نکو منظر و نکو مخبر
شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست / که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون / گهی سپه برد از باختر سوی خاور
ز کارنامهٔ او گر دو داستان خوانی / به خنده یاد کنی کارهای اسکندر
بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت / سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر
ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست / ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر
و گر تو گویی در شانش آیتست رواست / نیم من این را منکر که باشد آن منکر
به وقت آنکه سکندر همی امارت کرد / نبد نبوت را برنهاده قفل به در
به وقت شاه جهان گر پیمبری بودی / دویست آیت بودی به شان شاه اندر
همه حدیث سکندر بدان بزرگ شدهست / که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر
اگر سکندر با شاه یک سفر کردی / ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر
درازتر سفر او بدان رهی بودهست / که ده ز ده نگسستهست و کردر از کردر
ملک سپاه به راهی برد که دیو درو / شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر
چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر / خدای داند کو را نیامدهست به سر
گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز / به سومنات برد لشکر و چنین لشکر
نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد / نه لشکری که مر آن را کسی بداند مر
شمار لختی از آن برتر از شمار حصی / عداد برخی از آن برتر از عداد مطر
به لشکر گشن و بیکران نظر چه کنی / تو دوری ره صعب و کمی آب نگر
رهی که دیو درو گم شدی به وقت زوال / چو مرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر
درازتر ز غم مستمند سوخته دل / کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر
به صد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه / به ده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر
چو چشم شوخ همه چشمههای او بی آب / چو قول سفله همه کشتهای او بی بر
هوای او دژم و باد او چو دود جحیم / زمین او سیه و خاک او چو خاکستر
همه درخت و میان درخت خار گشن / نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر
نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی / نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر
همی ز جوشن برکند غیبهٔ جوشن / همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر
سوار با سر اندر شدی بدو و ازو / برون شدی همه تن چون هزار پای به سر
هزار خار شکسته درو و خسته ازو / به چند جای سر و روی و پشت و پهلو و بر
کمرکشان سپه را جدا جدا هر روز / کمر برهنه به منزل شدی ز حلیهٔ زر
چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود / ستاکهای درخت از پشیزههای کمر
گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ / گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر
در آن بیابان منزلگهی عجایب بود / که گر بگویم کس را نیابد آن باور
بگونهٔ شب، روزی بر آمد از سر کوه / که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر
نماز پیشین انگشت خویش را بر دست / همیندیدم من، این عجایبست و عبر
عجبتر آنکه ملک را چنین همیگفتند / که اندرین ره مار دو سر بود بیمر
ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست / همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر
به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار / همیکشد به نفس خفته تا بر آید خور
چو خور بر آید و گرمی به مرد خفته رسد / سبک نگردد زان خواب تا گه محشر
خدایگان جهان زان سخن نیندیشید / سپه براند به یاری ایزد داور
بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد / گذاره کرد به توفیق خالق اکبر
پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد / به توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر
جمازهها را در بادیه دمادم کرد / به آب کرد همه ریگ آن بیابان تر
بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان / میان بادیهها حوضهای چون کوثر
همه سپه را زان بادیه برون آورد / شکفته چون گل سیراب و همچو نیلوفر
بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ / خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر
نخست لدروه کز روی برج و بارهٔ آن / چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر
حصار او قوی و بارهٔ حصار قوی / حصاریان همه بر سان شیر شرزهٔ نر
مبارزانی همدست و لشکری همپشت / درنگ پیشه به فر و شتابکار به کر
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست / دلیر گشته و اندر دلیری استمگر
چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت / به کوهپایهٔ او شهریار شیر شکر
چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ / گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر
چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن / ستارگان را گویی فرود اوست مقر
مبارزانی بر تیغ او به تیغ گذاشت / که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر
چو نهرواله که اندر دیار هند بهیم / به نهرواله همیکرد بر شهان مفخر
بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ / رسیده کنگرهٔ کاخها به دو پیکر
به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام / به کشتمند و به باغ و به بوستان برور
دویست پیل دمان پیش و ده هزار سوار / نود هزار پیاده مبارز و صفدر
همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی / نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر
چو مندهیر که در مندهیر حوضی بود / چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر
چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم / همیندانم گفتن صفاتش اندر خور
ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان / ز مالهای فراوان برو پدید اثر
فرات پهنا حوضی به صد هزار عمل / هزار بتکدهٔ خرد گرد حوض اندر
بزرگ بتکدهای پیش و در میانش بتی / به حسن ماه ولیکن به قامت عرعر
دگر چو دیولواره که همچو دیو سپید / پدید بود سر افراشته میان گذر
درو درختان چون گوز هندی و پوپل / که هر درخت به سالی دهد مکرر بر
یکی حصار قوی بر کران شهر و درو / ز بتپرستان گرد آمده یکی معشر
بکشت مردم و بتخانهها بکند و بسوخت / چنانکه بتکدهٔ دارنی و تانیسر
نرست ازو به ره اندر مگر کسی که بماند / نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر
نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت / که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر
کسی که بتکدهٔ سومنات خواهد کند / به جستگان نکند روزگار خویش هدر
ملک همی به تبه کردن منات شتافت / شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر
منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند / ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر
همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند / جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر
دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آن روز / فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر
منات را ز میان کافران بدزدیدند / به کشوری دگر انداختند از آن کشور
به جایگاهی کز روزگار آدم باز / بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر
ز بهر آن بت، بتخانهای بنا کردند / به صد هزار تماثیل و صد هزار صور
به کار بردند از هر سویی تقرب را / چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر
به بتکده در، بت را خزینهای کردند / در آن خزینه به صندوقهای پیل، گهر
گهر خریدند او را به شهرها چندان / که سیر گشت ز گوهرفروش،گوهر خر
برابر سر بت کلهای فروهشتند / نگار کار به یاقوت و بافته به درر
ز زر پخته یکی جرد ساختند او را / چو کوه آتش و گوهر برو به جای شرر
خراج مملکتی تاج و افسرش بودهست / کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر
پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب / لقب که دید که نام اندرو بود مضمر
خبر فکندند اندر جهان که از دریا / بتی بر آمد زینگونه و بدین پیکر
مدبر همه خلقست و کردگار جهان / ضیادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر
به علم این بود اندر جهان صلاح و فساد / به حکم این رود اندر جهان قضا و قدر
گروه دیگر گفتند، نی که این بت را / بر آسمان برین بود جایگاه و مقر
کسی نیاورد این را بدین مقام که این / ز آسمان به خودی خود آمدهست ایدر
بدین بگوید روز و بدان بگوید شب / بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر
چو این ز دریا سر بر زد و به خشک آمد / سجود کردند این را همه نبات و شجر
به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون / بدین تقرب خوانند گاو را مادر
ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای / به قول دیو فرو هشته بر خطر لنگر
فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی / به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر
ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی / دو جام آب رسیدی فزون ز ده ساغر
از آب گنگ چه گویم که چند فرسنگست / به سومنات بدانجایگاه زلت و شر
گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد / بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر
ز کافران که شدندی به سومنات به حج / همیگسسته نگشتی به ره نفر ز نفر
خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان / چه بیهده سخنست این که خاکشان بر سر
خدای حکم چنان کرده بود کان بت را / ز جای برکند آن شهریار دین پرور
بدان نیت که مر او را به مکه باز برد / بکند و اینک با ما همیبرد همبر
چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت / به دست خویش به بتخانه در فکند آذر
برهمنان را چندانکه دید سر ببرید / بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر
ز خون کشته کز آن بتکده به دریا راند / چو سرخ لاله شد، آبی چو سبز سیسنبر
ز بتپرستان چندان بکشت و چندان بست / که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر
خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود / همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در
میان بتکده استاده و سلیح به چنگ / چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر
خدنگ ترکی بر روی و سر همیخوردند / همینیامد بر رویشان پدید غیر
به جنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار / به تیر سلطان بردند عمر خویش به سر
خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود / همیشه این دو همیخواست ز ایزد داور
یکی که جایگه حج هندوان بکند / دگر که حج کند و بوسه بر دهد به حجر
یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد / دگر به عون خدای بزرگ کرده شمر
خراب کردن بتخانه خردکار نبود / بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر
چو دل ز سوختن سومنات فارغ کرد / گرفت راه به در باز رفتگان دگر
خمی ز گردش دریا به ره پیش آمد / گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر
نبود رهبر کان خلق را بجستی راه / نبود ممکن کان آب را کنند عبر
سوی درازا یک ماه راه ویران بود / رهی به صعبی و زشتی در آن دیار سمر
ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز / همیرود، چو رود مرغ گرسنه سوی خور
درون دریا مد آمدی به روز دو بار / چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر
چو مد باز شدی بر کرانش صیادان / فرو شدندی و کردندی از میانه حذر
ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد / براند و گفت که این مایه آب را چه خطر
امید خویش به ایزد فکند و پیش سپاه / فکند بارهٔ فرخندهپی به آب اندر
به فال نیک شه پر دل آب را بگذاشت / روان شدند همه از پی شه آن لشکر
برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا / چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر
نه آنکه هیچ کسی را به تن رسید آسیب / نه آنکه هیچ کسی را به جان رسید ضرر
دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت / که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر
جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا / بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر
بدین طریق ز یزدان چنین کرامت یافت / تو این کرامت ز اجناس معجزات شمر
جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد / به بازگشتن سوی مقام عز و مقر
حصار کندهه را از بهیم خالی کرد / بهیم را به جهان آن حصار بود مفر
قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی / میان دشتی سیراب ناشده ز مطر
میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار / نه زان عمل که بود کار کردههای بشر
نه راه یافته خصم اندر آن حصار به جهد / نه زان حصار فرود آمدی یکی به خبر
وز آن حصار به منصوره روی کرد و براند / بر آن شماره کجا رند حیدر از خیبر
خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید / دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر
به آب شور و بیابان پرگزند افتاد / بماندش خانهٔ ویران ز طارم و ز طزر
خفیف را سپه و پیل و مال چندان بود / که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر
نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت / چنان که زو بگریزند صد هزار دگر
نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد / خدایگان جهان شهریار شیرشکر
جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت / بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر
زهی مظفر فیروزبخت دولتیار / که گوی بردهای از خسروان به فضل و هنر
ازین هنر که نمودی و ره که پیمودی / شهان غافل سرمست را همی چه خبر
تو بر کنارهٔ دریای شور خیمه زدی / شهان شراب زده بر کنارههای شمر
تو سومنات همیسوختی به بهمن ماه / شهان دیگر عود و مثلث و عنبر
به وقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند / تو در شتاب سفر بودهای و رنج سهر
تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو / به سومنات رود گاه و گه به کالنجر
خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی / ببر سپاه گشن سوی روم و سوی خزر
به سند و هند کسی نیست مانده، کان ارزد / کز آن تو شود آنجا به جنگ یک چاکر
خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم / مگر کنی پس از این قصد خانهٔ قیصر
سپه کشیدی زین روی تا لب دریا / به جایگاهی کز آدمی نبود اثر
به ما نمودی آن چیزها که یاد کنیم / گمان بریم که این در فسانه بود مگر
زمین بماند برین روی و آب پیش آمد / بهیچروی ازین آب نیست روی گذر
اگر نه دریا پیش آمدی به راه ترا / کنون گذشته بدی از قمار و از بربر
ایا به مردی و پیروزی از ملوک پدید / چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر
شنیده ام که همیشه چنین بود دریا / که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر
همینماید هیبت، همیفزاید شور / همی بر آید موجش برابر محور
سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم / نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور و نه شر
نخست روز که دریا ترا بدید، بدید / که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر
به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت / به قدر با تو نیارد زد، ار بخواهد، بر
چو گرد خویش نگه گرد ، مار و ماهی دید / به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر
ز تو خلایق را خرمی و شادی بود / وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر
چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید / چو آبگینه شد آب اندرو ز شرم و حجر
ز آب دریا گفتی همی به گوش آمد / که شهریارا دریا تویی و من فرغر
همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا / نداشت هیچ کس این قدر و منزلت ز بشر
بزرگوارا کاری که آمد از پدرت / به دولت پدر تو نبود هیچ پدر
به ملکداری تا بود بود و وقت شدن / بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر
همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل / همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر
همیشه تا علوی را نسب بود به علی / همیشه تا عمری را شرف بود به عمر
خدایگانی جز مر ترا همینسزد / خدایگان جهان باش و از جهان بر خور
جهان و مال جهان سربسر خنیدهٔ تست / به شهریاری و فیروزی از خنیده بچر