فرخی سیستانی › در مدح امیر ابو احمد محمد بن م| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی
دی ز لشکرگه آمد آن دلبر / صدرهٔ سبز باز کرد از بر
راست گفتی بر آمد اندر باغ / سوسنی از میان سیسنبر
گرد لشکر فرو فشاند همی / زان سمنبوی زلف لاله سپر
راست گفتی که بر گذرگه باد / نافه‌ها را همی‌گشاید سر
باد، زلف سیاه او برداشت / تاب او باز کرد یک ز دگر
راست گفتی ز مشک بر کافور / لعبتانند گشته بازیگر
چون مرا دید پیش من بگریخت / آن، سراپای سیم ساده پسر
راست گفتی یکی شکاری بود / پیش یوز امیر شیر شکر
میر ابو احمد آنکه حشر نمود / مر ددانرا به صیدگاه اندر
راست گفتی که صیدگاهش بود / اندر آن روز نایب محشر
به کمرهای کوه، مردان تاخت / تا بتازند رنگ را ز کمر
راست گفتی که رنگتازان را / اندر آن تاختن بر آمد پر
بانگ برخاست از چپ و از راست / کوه لرزید و گشت زیر و زبر
راست گفتی به هم همی‌شکنند / سنگ خارا به صد هزار تبر
تازیان اندر آمدند ز کوه / رنگ و جز رنگ بیکرانه و مر
راست گفتی و صیفتانندی / روی داده سوی وصیفت خر
حلقه‌ای ساخت پادشاه جهان / گرد ایشان ز لعبتان خزر
راست گفتی که دشت باغی گشت / گرد او سرو رست سرتاسر
همه گمگشتگان همی‌گشتند / اندر آن دشت عاجز و مضطر
راست گفتی هزیمتی سپهند / خسته و جسته و فکنده سپر
پیش خسرو، بتان آهو چشم / یک به یک را بدوختند جگر
راست گفتی مخالفان بودند / پیش گردنکشان این لشکر
هر که را میر خسته کرد به تیر / زان جهان نزد او رسید خبر
راست گفتی که تیرشاه گشاد / زین جهان سوی آن جهان ره و در
وز دگر سو در آمدند به کار / شرزه یوزان چو شیر شرزهٔ نر
راست گفتی مبارزان بودند / هر یکی جوشنی سیاه به بر
رنج نادیده کامگار شدند / هر یکی بر یکی به نیک اختر
راست گفتی که عاشقانندی / نیکوان را گرفته اندر بر
همه هامون زخون ایشان گشت / لعل چون روی آن بت دلبر
راست گفتی به فر دولت میر / سنگ آن دشت گشت سرخ گهر
پس بفرمود شاه تا همه را / گرد کردند پیش او یکسر
راست گفتی سپاه دارا بود / کشته پیش مصاف اسکندر
بنهادندشان قطار قطار / گرهی مهتر و صفی کهتر
راست گفتی که خفته مستانند / جامه‌هاشان ز لعل سیکی تر
چون ملکشان بدید، از آن سه یکی / به حشم داد و ما بقی به حشر
راست گفتی ز بهر ایشان بود / آن شکار شگفت شاه مگر
شادمان روی سوی خیمه نهاد / آن شه خوبروی نیک سیر
راست گفتی نبرده حیدر بود / بازگشته به نصرت از خیبر
شاد باد آن سوار سرخ قبای / که همی آن شکار برد به سر
راست گفتی که آفتابستی / به جهان گسترانده تابش و فر